ملاقات با بی نوایان

پارکینگ اجراییات و انتظامات شهرداری مابین خلده برین و زندان شهر قرار گرفته است. صبح آن روز در ساعت کوتاهی که آنجا بودم برای رفع حاجت به توالتی رفتم که مجاور ساختمان جمع آوری متکدیان سطح شهر است. گرچه آنجا پیش از این برای کار دیگری احداث شده بوده اما حالا با کمی تغییرات مثل جوش دادن نرده های فلزی، از آن برای نگهداری گداها که بیشتر آنها افغانی هستند استفاده می شود.
همان هنگام وقتی که داشتم سگک کمربندم را می بستم صدای گریه کودکی مرا به سمت پنجره های بازداشتگاه کشید. پنجره ها رو به فضای کشتارگاه قدیم بودند، فضایی که با گذشت سالها از تغییر کاربری هنوز بوی تعفنش دل هر عابری را به هم می زد و حالا که دیگر تابستان هم بود بدتر!
صدا از همان جا بود. سه کودک افغانی و دو زن که یکی از آنها ایرانی بود. زن سی ساله ی سبزه روی معتادی که از خماری نای حرف زدن هم نداشت، اما با شنیدن صدای من که داشتم از  پسرک علت گریه اش را جویا می شدم شروع به آه و ناله کرد. از لهجه اش می شد فهمید مال این طرف ها نیست.
از کارگری که همان حوالی پرسه می زد خواستم که نگهبان را صدا کند تا درب بازداشتگاه را برای بردن پسرک افغانی به توالت باز کند. درب که باز شد زنی حدودا پنجاه ساله با لباسهای چرکین افغانی پرید بیرون و شروع به آه و ناله کرد. او با چنان مهارتی حرف می زد که مرا یاد تاتریست های شهر می انداخت.
گرچه بیشتر حرفهایش را نمی فهمیدم اما وقتی زندگی اش را شرح می داد متوجه شدم که همچون روانکاوهای کارکشته دارد مخم را به کار می گیرد.
همان هنگام می شنیدم که زن جوان هنوز داشت داستان زندگی اش را ادامه می داد. خانواده اش او را به زور به یک افغانی داده بودند مرتیکه همان سالی که دخترک بی چاره توله اش را برایش پس انداخته بود غیبش می زند. حالا دیگر راننده صبرش طاق شده بود.
وقتی از درب نگهبانی می گذشتم نگهبان با اشاره ماشین را نگه داشت و از من خواست شیشه را پایین بیاورم و بعد انگار که فهمیده باشد حالم گرفته است گفت:
بی خیال بابا فیلمشان است زنیکه های...

 

مربوط : دلم می خواست جزء به جزء آن چیزهایی که از دهان آنها شنیدم را می نوشتم، اما می دانم همه ی آنها را می توانید حدس بزنید!

این هم برای انتظار..

/ 31 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم ربیعی

خب این بدترین تضادی که درگیرش می شویم دلمان می خواهد کمک کنیم اما می دونیم دروغه . ناراحت می شیم در حالی که نباید بشیم .

مریم ربیعی

فکر کنم قبلا به وبلاگت سر زدم راستش یادم نیست اما اگر اولین باره ممنون منو با وبلاگت آشنا کردی

سعید

هر چند که نمی شناسمت ولی تحسینت می کنم. واقعا قشنگ بود. مخصوصا اون داستانک تکرار. واقعا دمت گرم.مرسی

مريم كربلايي

سلام دیر زمانیست چنین نگاهی به این آدمهانشده است کاش لااقل میدانستند یکجایی در این دنیا شرح حالشان نوشته شده است. از این که به وبلاگ من سر زدید. متشکرم

صبا

همشون كه فيلم بازي نميكنن واقعا درد آوره! :((

ِgreen desert

سلام تو یکی از پست هام نوشتم ینی چی بیا بخون[لبخند] ممنون سر زدی بازم بیا همیشه بیا[گل]