ناخوشی!

درب میانی دری بود میان پادگان نیروی هوایی و قصر فیروزه، حصاری میان بودن و نبودن. من این درب را دوست داشتم. پاتوق عصرهای من بود. از یگان مهندسی برگشته بودم با یک فلاکس چای! هادی بد شانسِ خوبی بود، روی صندلی دانمارکی زیر سایه های چنار لمیده بود سیگارش را دود می کرد. از دور می آمدم بلند توی سوتش دمید، ایییست! من هم ادای مسخره ها را در آوردم، کلاهت کو دژبان احترام بگذار. از جا پرید با قد بلندش محکم پا چسباند، بلند بلند خندیدیم. حسن داداش بیا ببین یک چیزی کشف کردم! زیر میز را نشان داد. بخون! حک شده بود نیروی هوایی شاهنشاهی! با آه بلندی گفت ای خدا این میز همرزم پدر بزرگم است... نشستیم چای خوردن. مثل همیشه ناله هایش شروع شد. من دارم تقاص خوشی هایم را پس می دهم...! همیشه این را می گفت، حرفهایش را دوست داشتم. حالا چند سال است از او بی خبرم، حتی موبایلش را هم خاموش کرده. با خودم فکر می کنم حتمن دارد تقاص ناخوشی هایش را پس می دهد.


/ 10 نظر / 11 بازدید
مانی مسیحا

شایدم تقاص دادنش تموم شده...الان داره خوشی میکنه!!!

انوشه

اصولا ما آدم هایی که وقتی ناخوشیم سر و کله مان پیدا می شود بسیار زیادیم. الان زیادی خوشه شاید.

مرضیه

:)

محمد

ما داریم تقاص چیو میدیم دقیقن؟

چراغی روشن...

تقاص!سرخوشی ها تقاص دارد بله.باید دید تا کی تقاص سکوتمان را پس خواهیم داد...

محی الدین

قال الصادق(ع): ... و ینقلب ملک العجم فی محرّم یسفک الدّماء حتی یفرّ ملک العجم لئلّا یأخذه النّاس ، ثم یهلک غماً و تدوم الفتنة و یدوم الانقلاب و بشّر النّاس بظهور الحجّة (عج) . امام صادق(ع) می فرمایند: ... و در سرزمین ایران انقلاب می شود و شاه ایران در ماه محرّم خون های زیادی به زمین می ریزد، تا اینکه با اوج گیری قیام مردم ، شاه تصمیم به فرار از ایران می گیرد تا مبادا مردم او را جلب و مجازات نمایند . اما بالاخره شاه ایران در خارج از این سرزمین از شدّت غم هلاک می شود ولی فتنه های گوناگون ادامه می یابد و انقلاب نیز ادامه دارد و بشارت بده مردم را در این زمان به ظهور حضرت حجّة (عج) . بیان الائمة(ع)- جلد1- صفحه222 [لبخند]

ایمی

سلام... حیف این قالب نیست به روز نمی کنی.... بیا بروزم ... وبلاگ محمدجواد شایق هم برو ... عکسمونو گذاشته... قرار بود خبرمون بدی ببینیمت ...

ایمی

سلام ... گذشتیم اصلن...وبلاگ شایق تقریبا 8 تا مونده به اخر پیوندهای وبلاگمه ... وبلاگ بعدیش وبلاگ امیروحیدی مقدمه دیگه دوران سر زده گذشته برای من ... تو که اهل سرزده رفتنی ... بیا ببینیم چی میشه... قبلش بگم ... فردا تا 4 سرکارم...4:30 تا 6 فوتبالم...7 میرم دوش بگیرم...8:30 بلیط کرج دارم....جمعه صبح یزدم...جمعه ظهر روز عید خونه مادر بزرگم مینشینیم...عید اولشه....بعد از ظهر مراسم چهلم مادر بزرگمه....شبش ساعت 7 مراسم فیلم برداری دارم.... شنبه صبح ساعت 9 از خواب پا میشم... ساعت 11 فیلم برداری دارم از راه پیمایی واسه صدا و سیما...ظهر هم دعوتم.... شنبه بعد از ظهر مهریز هستم... یکشنبه صبح سر کارم .... ساعت 12 جلسه دارم ...ساعت 3 میام خونه واسه نهار و ... حالا اگه جرات داری سرزده بیا ... اگرم قبول نداری سر زده بیا ببین راست میگم یا نه... تا هفته دیگه ام هم برنامه ام مشخصه به مولا

ياور

چه جالب، منم همون جا خدمت كردم، تو اداره مهندسي ستاد فرماندهي نيروي هوايي، خيابون پيروزي اتفاقاً طبقه چهارم هم بودم، يه مدت هم تو آسايشگاهي بودم كه شما ميگيد،خيابون تختي! سال 83 تا 85 خواستم بنويسم يادش يه خير، كه انگشتم در مقابل اين دروغ بزرگ طغيان كرد و سر به شورش نهاد!!!