توتستان

جایی که مزه ی کودکی میدهد هنوز ..! عصرها میرفتم یک درخت توت بزرگ را صاف می کردم. یک شاه توت هم بود که صاحب باغ اجازه داده بود هر وقت خواستم بروم بالا توت بچینم. یک سطل خوشحال پر میشد از شاه توت و شربت خونینی که مادر درست می کرد..! بعضی خاطرات مثل ستاره ی دنباله دار هالی هستند هر چند ده سال یک بار پیدایشان میشود و آدم را حالی به حالی می کنند.

 

 

پ ن : شرطی شده ام،
به پنجره های این کوچه که میرسم
خیره می شوم!
به پنجره ای که سالهاست
تو در قاب آن نمی ایستی..!


/ 16 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسن

سلام از لینکهای یزد اینجا را یافتم اهل یزدی ؟ لحظات خوبی در اینجا گذشت

مهر و ماه

متن پ ن رو خیلی خیلی دوست داشتم برای من خاطره انگیز تر از توتهای سیاه بود

باران

باسلام............وبت جالب بود ................. اگه دوست داشتی و مایل بودی..............به منم یه سری بزن ...............دوست دارم نظر شما رو در مورد وبلاگم بدونم......باتشکر[خداحافظ][گل]

عليرضا

سلام دعا مي كنم كه مميزي شود ؛ شاعر عزيز !

ستاره

و خیلی پیش از این ها