پنج شنبه

زن : اول من بگم؟
نویسنده : نه امروز دل خوشی از شما ندارم، اول مرد!
مرد (روزنامه را از هیکلش کنار می کشد) : مرسی نویسنده جان ، من حرفی برای گفتن ندارم.
نویسنده : مهم نیست. زن ، شما بگید.
زن (از جلوی آیینه کنار میرود) : خب امروز پنج شنبه است مرد ، مگه نه؟
مرد : هوم ، خب که چی؟
زن : همممم هیچی خواستم بگم ، یادته چه روزهای خوبی داشتیم..؟
مرد : آره یادمه ، چقدر زود گذشت !
زن : خب بیا امروز رو هم خوش بگذرونیم (تا زود شب بشه)
مرد که همه چیز را فهمیده است حرف را عوض می کند!!

 

 

 
بی ربط : هیچ حوصله ام نیست ، نمی دانم چه خواهد شد. فقط می دانم اگر آنچه می خواهم نشود آن نشود! خیلی چیزها را می خواهم بگویم. اما می ترسم با نگارشش نابود(تر) شوم..
مربوطِ بی ربط : آنچه یافت می نشود آنم آرزوست..

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

البته خدا رو چه دیدی شاید همین روزها به امید خدا، یافت شد و خوبش هم یافت شد. سبز باشی

سعید هومو

سلام دوست عزیز . کاش هر کسی خودش را بشناسد . حتی چیزهایی را که حوصله اش را سر میبرند آن وقت . البته باید شرایط و فاکتورهای شخصیتی و بیولوژیک خودش را هم بشناسد آرزویش آن شود که میداند و می خواهد

آمد

بعضی وقتها اینقدر مصیبتا زیاد می شن اشک هایم به گریه می افتند .

بی اسم

بی ربطت فکر کنم باربط ترین ربطها بود آنهم در جو جامعه این روزها

عروسک سنگ صبور

من توی یک کتابی خوندم که: برای نوشتن افکارتون تنها کافی است که جایی بشینید به موسیقی مورد علاقه اتون گوش بدید گاهی صدای آب هم بسیار خلاقانه است سپس بگذارید قلمتان به جلو حرکت کند آنگاه است که می توانید تراوشات مغزتان را ببینید اسم کتاب هم : بنویس تا اتفاق بیافتد

باران

آرزویی که آرزوی دست یافتن داره!

محتبی

سبک خوبی داری و ایده بهتر خیلی خوشم اومد از وبلاگت اگه اجازه بدی میخوام لینکت کنم درسته که من تازه کار هستم و به پای وبلاگ شما نمیرسم ولی دوست دارم دوست های خوبی برا هم باشیم خوشحال میشم وقتی اومدی بهم سر بزنی شرکت کنی تو نظر سنجی ممنونم یا حق[گل]