زندگی،خاطره،زباله

در این دنیا خودت را سطل زباله ای تصور کن ، کنار گذرگاهی عریض و شلوغ . هر از
گاهی دستی به سمت تو دراز می شود ، دستهایی که اشیائ گوناگونی را به درون تو پرتاب می کنند. و تو هر روز پر و خالی می شوی. درون تو  پر از چیزهایی می شود که همه ناخواسته است. اما تو می توانی پیش بینی کنی هر دست درون تو چه چیزی را پرتاب می کند . بازی جالبی است وقتی بتوانی پیش گویی کنی و لذت بخشش است وقتی درست حدس می زنی! مثلا دست جوانی که حلقه ای به انگشت دارد و کمی می لرزد شاید حاوی پیامی باشد، شاید تکه های نامه ای عاشقانه! وکسی که درونت سرک می کشد ، می خواهد درون تو تف بیندازد! و گاه تکه های بسته ی مصرف شده ی کاندوم و یا دستمال بهداشتی زنی روسپی!!
معلوم نیست! گاه نقاشی های دختری 7یا6 ساله و شاید هم برگه ی امتحان ریاضی پسری بازیگوش که از مدرسه بر می گردد. هر روز تو فرق می کند و تو همیشه درون زباله هایت کنجکاوی می کنی . تکه های پوست پرتغال، قوطی تمام شده ی رژ لب و یا بطری های نوشابه، سرنگ های خونی یک معتاد! اما یک چیز درون تو همیشه هست و باقی می ماند، شیرابه ی زباله هایی که در تو جمع می شوند . اینها خاطرات تو محسوب می شوند، خاطراتی که هر روز در تو شکل می گیرند بی آنکه خود اراده کرده باشی.

/ 51 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا و ياسر

نوشته ات منو به ياد اين شعر شاملو انداخت: ...ما شكيبا بوده ايم به شكيبائي بشكه اي بر گذرگاهي نهاده، كه نظاره مي كند با سكوتي دردانگيز خالي شدن سطل هاي زباله را در انباره ي خويش و انباشته شدن را از انگيزه هاي مبتذل شادي گربگان و سگان بي صاحب كوي، و پوزه ي رهگذران را كه چون از كنارش مي گذرند به شتاب در دستمال هايي از درون و برون بشكه پلشت تر پنهان مي شوند...

روح الله

چیه دوباره سردیت کرده ؟ نمیتونی برای یه بار هم که شده روی دیگه سکه رو ببینی !!!!! نمیدونم شاید هم درست تر باشه ، از کوزه همان برون تراود که در اوست .

روح الله

پیش گویی کنی و لذت بخشش / لذت بخش درسته

*دختر آبان*

هر دعايي ... مرسي كه اومدي ... و مرسي از تبريك ... وبلاگت هم خيلي خوب شده .

سرگيجه

راست ميگويي كمي كنار برويد ميخواهم اين سطل زباله را دفن كنم تا ديگر كسي توش خاطره نريزه لبريز از پوچي ام خدايا چقدر خرابم و امروز هر جا ميرم خرابتر ميشم

مریم پارسی

حقیقت تلخی را هنرمندانه بیان کردی. این مثال روزمرگی های ماست. و چه تاثیر گذار توصیف شد...

خياط

داستان قشنگی می شد از زبان يک سطل زباله...

طرفهای ظهر وقتی به خانه آمدم از فرط خستگی با کفش روی زمين رها شدم و به سقف آبی خانه امان خيره شدم. نمی دانم چقدر طول کشيد اما به آن اندازه بود که نای حرکت نداشتم، مادرم چند بار از بالای سرم رد شد با سبد لباسهای چرک، با خودم گفتم کاش می توانستم روحم را از تنم بيرون کنم بدهم مادرم چرک هايش را بچلاند. در همين حين مادرم بالای سرم ايستی کرد و گفت چيه؟عاشق می زنی! به شوخی گفتم نه بابا معشوق می زنم. از توی حياط وقتی داشت لباس ها رو پهن می کرد صداش می اومد که می گفت: پاشو غذا روی گازه تا از دهن نيفتاده .. به زور پا شدم. وقتی خوب سير شدم حالم عوض شد. بلند داد زدم مامان هيچی نبود فقط گرسنه م بود همين!

bahram

ajab matne ghashangi neveshti mohandes ! ! ! makhsoosan oon jai ke be kandomo navar behdashti mirese javvesh badjoori adamo migire ! ! ! amma motmaennam ke in asar ro nemishe be tanhai khalgh kard , hatman az kasi komak gerefti ya bakhshish eghtebas az ye asare adabie shahkare jahane ! ! !