فاصله

او مردی بود عاشق آسمان و همیشه ردای بلند آبی به تن داشت. تنها ایستاده بود و نسیمی آرام در لباس بلندی که به تن داشت موج می خورد . شب بود و در فاصله اي که او ايستاده بود کسی نبود . وقتی داشت به آسمان نگاه می کرد ، زیر لب به آرامی گفت : چقدر فاصله هست میان من و تو ... خداوند به او نگاهی کرد و گفت : میان من و تو؟! مرد که فکر می کرد این صدای آسمان است، گفت : آری میان من و تو .

و خداوند روح آن مرد را فرا خواند . و او به آسمان نزدیک شد . و وقتی روحش به خدا رسید گفت : خدایا ممنونم که به آسمان نزدیکم کردی!

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانومی

سلام فردا دارم ميرم پابوس امام رضا دعاتم می کنم اما ديگه دعاهايی رو که دوست داشتم نمی کنم .........حلالمون کن اگه يه وقت توو راه مونديم و بر نگشتيم شاد باشی

پزشك78

جالب بود...ولي طرف يه چيزيش ميشده ها!!!

ايمی

زندگی گم شدن در لحظه هاست . به اندازه ای که غرق در خوشی هستيم و فکر می کنيم بدبختيم . و اينک گذر ثانيه ها ما را با خود به نا کجا آباد برد .

سعيده

سلام ممنون که به من سر زدين...خوشحالم کرديد!

مزنا

خيلی زيبابود. ولی همه دنيا به ما نزديکه .خيلی نزديک

مریم بانو

پس اینجور که معلومه بینشون سوئ تفاهم شده بوده دیگه

انوشه

عالی بود. ولی چطوری بين خدا با بنده سوتفاهم پيش اومد؟ مگه قرار نيست همه چيز رو بدونه؟

گلی خانومی

سلام بلاخره موفق شدم ...... مثل هميشه کارات عاليه بهت حسوديم ميشه خيلی کم پيش مياد اينجوری اعتراف کنم منم به زودی آپ ميکنم خبرت ميکنم بيا پيشم ياد نره ها ....... بابای

محسن

ممنون که سر زدی بازم بيا