تنبيهی

در ميدان غوغايی بود.  سربازها توی صبحگاه صف کشيده بودند.  آن طرفتر يک کبوتر دانه می چيد. سرهنگ آمد.ميدان ساکت شد. ايـــــــــــست! پادگان به جــــــــــای خود. دست ها بالا رفتند. کبوتر  به بام جايگاه پريد . شکمش دل دل می زد. انگار که درد سختی دارد. پادگان آزاد! دستها پايين افتادند. مايع شيری رنگی از کبوتر افتاد. سرهنگ به بالا نگاهی کرد. کبوتر آزاد شد. همه تنبيه شدند!!!

مربوط : به یاد سرمای 3 سال پیش در پادگان آموزشی قصر فیروزه.
بی ربط : یزد هم برفی شد و من بارها زمین خوردم !
بی ربط 2 : و ماه عشق آغاز می شود التماس دعا داریم ..

/ 73 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مت

واااای سربازی...!

م

"کمپین حمایت از آناهیتا حسینی" دانشجوی در بند دانشگاه تهران لطفا جهت اعلام پشتیبانی ما رو لینک کنید با سپاس

عاشق حق

سلام احوال شما با مطلبی در مورد متفاوت اندیشی به روزم خوشحال ميشم سری بزنی ياحق

سارا.س

ای بابا! اين سربازی رفتن هم چه پر دردسره!!!

خليل جليل زاده

سلام میهمانم باشید که به حضورتان دلخوشم . کلبه ی کلام مرا نورافشان کنید . تبادل لينک هم همدلی بيشتر...

sefid

hard laugh dismal smile

فاضل

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

فاضل

یاد قصر فیروزه به خیر[تایید][دست]