بایدم دست به دیوار گرفت

نوستالوژی های یک روز پاییزی

دلم هوای تازه می خواهد! دلم آزادی ، دلم گذشته را می خواهد ، دلم قطار ، دلم سفر ، دلم تهران را می خواهد! دلم جای دیگری می خواهد ، با آدمهای تازه! جایی که نگرانی نباشد!!!

نه!! من دلم پارک روی تپه های ایستگاه میرداماد را می خواهد!! دلم می خواهد از کنار صخره سوراخ دار کمر عبور کنم!! دلم دوباره خلیندره می خواهد ، با یک بطری از آن ارمنی هایش! با همان دوستان! دلم هفت حوض ، دلم یک بغل دلواپسی می خواهد. دلم شمال و جنوب را باهم می خواهد.

دلم کمی فراغ خیال می خواهد، کمی عبور. دلم می خواهد آدمهایی که هرگز ندیده ام را ببینم! دلم چیزهای تازه می خواهد. دلم یک کوچه ی باریک کاهگلی می خواهد. من دلم دوباره دانشگاه می خواهد! دل من هوای همه ی اینها، کهنه و جدید را باهم کرده است...

 

 

مربوط : شاید رسیدن به همه ی اینها خرجش یک بلیط رفت و برگشت باشد. اما چیزی که مانع همه ی اینهاست ، این است که حتی نمی دانم دلم کجاست ؟!!

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

بی اجازه لینک دادم (به عنوان اولین خواننده ی نا آشنای وبلاگم ) اشکالی نداره؟

مرتضي

نمي دونم كجا رفتم ، نميدونم دلم چي شد...؟؟!!

سارا

یه چیزی بنویسید دیگه توقع زیادیه!!!!!؟؟!!!

مهدی

دلت پیش خودته باید پیداش کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

احسان - همکار دوره اجباریت !

کاش می تونستیم از لحظه ها ، قبل از اینکه تبدیل به خاطره بشن لذت ببریم ... کاش ...