يک ابله مطيع

~:  بايد من رو ببخشی ماری! من آنگونه نيستم که نشان می دادم !
+:  نه عزيزم! تو می توانی همانگونه باشی که من می خواهم .
~:  تو می خواهی من چگونه باشم ؟
+:  هيچ ! می خواهم خودت باشی. (يک ابله مطيع)


* مربوط : چرا حوا به آدم سيب داد ؟
* بی ربط ۱: وقتی فقط هشت سال داشتم در کلاس دوم دبستان بهار که در بافت قديم شهر بود (محله ی فهادان) عاشق خانم معلمم شدم!!
(من چرا اين خاطرات را به ياد دارم × نمی دانم!)
* بی ربط ۲ : امروز 31 آگوست روز جهانی وبلاگ!

/ 52 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام . به روزم با متنی که تقدیم کردم به بازنده های بازی عشق . منتظر حضور سبزت هستم .

نرگس

سلام دوست قديمی و بهترين دوست..... اره مثل فالگيرا حرف زدی... اميدوارم تو هم روزای خوبی داشته باشی هيچ اينده ای پيش بينی نميشه کرد پس از امروزت استفاده خوب کن و با تمام سختيهاش ازش لذت ببر سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت کوش شاد باشيد عزيزم

الهام

چقدر سوال !! اخرش هم شايد يک ابله مطيع من هم يک سوال چرا اسم اون کتاب و نويسنده ی کتاب را نمی گيد؟ درباره مطلب قبل هم بايد عرض شود که به نظرم او در انتظار ماست............

پاپتی

سلام...اين مکالمه ياول رو چند روز پيش در فيلمی قديمی و سياه سفيد که تی وی نشون داد شنيدم...اسم فيلم يادم نيست! :دی...يا حق...

رويا

سلام وب لاگ جالبی داری به من هم سر بزن موفق باشی

نیما

سلام از خواندن داستانهای کوتاهت بسيار لذت بردم به خصوص اين ابله مطيع که واقعا در عين کوتاهيش حق مطلب رو ادا کرد موفق باشی

بزرگ فيلسوف کوچک

سلام.. داشتم دنبال داستانهای کوتاه برای ترجمه می گشتم...سر از اينجا در اوردم..قشنگه و آروم راستی شما يزدی هستين؟ من خاطرات زيادی از يزد دارم به منم سر بزنين...