گند

بر خلافٍ تصور خوبیِ [زندگی] این است که
نمی توانی به گذشته بر گردی تا دوباره
[گند] بزنی به همه چیز !!

 


بی ربط : امروز در یک ماموریت به صورت اتفاقی پیر مردی را دیدم که مامورین شهرداری یزد به خاطر تکدی گری از سطح شهر گرفته بودنش و می خواستن به بهزیستی تحویلش بِدَن. عده ای از پرسنل اجراییات اون رو دوره کرده بودن و بهش می گفتن آمیرزا برامون بخون (انگار که بارها اون رو به بهزیستی تحویل داده بودن!) اون هم می خوند : ربابه آی ربابه دلم برات کبابه ...
و همه می خندیدن! اما پیرمرد اونقدر غمگین می خوند که من اصلا خنده ام نگرفت. بی اختیار ازش پرسیدم : آمیرزا زن داری ؟
گفت : هجده ساله که مرده و فقط یک دختر دارم که با شوهرش زندگی می کنه و منو وِل کرده! یه چیز دیگه هم گفت که دلم خون شد. گفت : این دوره زمون پدر تا زمانی که مال و منال داره واسه بچه هاش پدره ..!!
مربوط : یکی از درونم داد می زند : خدایا به خدا خسته شدم دیگه... (و من کر می شوم، از درون!!)

/ 29 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس میرفیضی

نرگس میرفیضی هم شده از آن سوژه های تکراری!... خزیدم...خزیدی...خزید... لای صفحه های خالی ذهنم! به روزم با مخملی بی رنگ تر از خودم! و منتظرت

خاطره

فکر میکنم بعضی اتفاق ها اجتناب ناپذیرند این حوادث رو زیاد میبینیم افسوس میخوریم ولی کاری نمیتونیم انجام بدیم

عاشق حق

سلام عزیز وشاید اون گند دومی بهتر از اولی باشه بعضی چیزها خندیدن نداره ...فقط به نادیده ها می توان خندید. عجیبه !بی بهانه به یادت افتاده بودم راستی این وبلاگ رو بخون ..جالبه http://www.thomasanderson.blogfa.com/ التماس دعا

ایمی

زندگی حسرت داشته ها و نداشته هاست .

زری

سلام خیلی جالب بود[سوال]

زهره

گند بزنه این زندگی رو![نیشخند]

ش.خ

زبانم بسته شد

ح ط

آنقدر مسخ تماشایت بودم که نمی دانستم تو در میان صحرا لا به لای کدامین خوشه ی گندمزار، پنهانی!! استتار تو گندم آخر گیج و مبهوتم کرد از همه مبهم تر که مرا برد به آدم و هوای حوا و به سرعت افتادن سیب درخت سوی فنا پرتم کرد..

ستاره

دارم به بچه توی شکمم فکر میکنم که الان مادرش هوس گیلاس کرده...ژدری که سر کار هست تا بعد ظهر که میاد با یه سبد گیلاس زندگی رو تازه کنه... و اما... ... اه