نونزده سال پیش

اول دبستان بودم. در خانه ی کاهگلی با سقف های نیم دایره زیر بادگیر نشسته بودیم ، نمی دانم امتحاناتم تمام شده بود یا نه؟ قطعا تمام شده بود که پدر و مادرم اجازه داده بودند که به خانه ی مادربزرگم بروم. حوالی ظهر مادر بزرگم در مطبخه کوچک خانه اشان آرام می گریست! پدر بزرگم گوشه ی اتاق ساکت نشسته بود و ماتم زده چشمانش را به صفحه ی سیاه و سفید تلویزیون دوخته بود . من گیج بودم و بازی گوش اما می فهمیدم که اتفاق تلخی افتاده است ، وقتی گوینده خبر از حال رفت بیشتر کنجکاو شدم از پدر بزرگم پرسیدم چرا همه گریه می کنند ؟ پدربزرگم حرفی نزد! انگار دنبال باوری باشد! مادر بزرگم رویش را به من کرد و در حالی که دستش را روی صورتم می کشید گفت : امام ...

 

 

* آن زمان نمی دانستم امام که بودند اما من هم گریستم...هر سال این موقعه ها  این خاطره در من زنده می شود.

/ 21 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
agha leila

19+7=hoora![قهقهه]

لی لی

روحش شاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایمی

سلام . باریکلا به این تعریفی که از فضای اون موقع داشتی . خوشحال شدم . جات خالی رفته بودم شهرکرد .

یکتا

سلام داستانهاتونو خوندم جالب بودند موفق و موید باشید[گل]

آناهیتا

سلام مهربون . خوبی؟ من آپم و منتظرت. پس سعی کن دیر نکنی. [شوخی][گل][خداحافظ]

FM

bull S_H_I_T

مهین

سلام مرسی از لطف شما.. گاهی اینطوری می شه دیگه با مهر من

بهانه

نمیدونم با چه حس و انگیزه ای این داستانک رو دوشتی اما این خوب میدونم که تو اون سن وقتی یه آبنبات چوبی رو هم از دست ادم میگیرین اشک ادم در میاد [گریه]