تنبيهی!!

در ميدان غوغايی بود.  سربازها توی صبحگاه صف کشيده بودند.  آن طرفتر يک کبوتر دانه می چيد. سرهنگ آمد.ميدان ساکت شد. ايـــــــــــست! پادگان به جــــــــــای خود. دست ها بالا رفتند. کبوتر  به بام جايگاه پريد . شکمش دل دل می زد. انگار که درد سختی دارد. پادگان آزاد! دستها پايين افتادند. مايع شيری رنگی از کبوتر افتاد. سرهنگ به بالا نگاهی کرد. کبوتر آزاد شد. همه تنبيه شدند!!!

/ 1 نظر / 2 بازدید
اتش روح

سلام...وب لاگت خیلی جالبه..امیدوارم موفق باشی یک سوال تا حالا تجربه ما فوق طبیعی داشتی؟؟اگه اره میشه اونو با دیگران قسمت کنی؟اگه بیای و نظرت رو در باره اخرین پست بگی ممنونت میشم.به امید دیدارت در وب لاگ و...انگاه روح.