جایی دیگر

دلم می خواست جای دیگری می بودم. نمی گویم هرجایی به جز اینجا. جایی متفاوت که روشنی باشد طراوت ، زندگی ، آسایش. جایی که بتوان عاشق شد و عاشق ماند.

جایی که دروغ نباشد حقیقت و حقیقت و حقیقت. جایی که همه از سر صدق مهربان باشند. دلم جایی را می خواهد که بتوانم در آنجا بمانم و دیگر رفتنی در کار نباشد ، نه دل شکستنی باشد نه دروغی و نه از این قبیل که روح آدمی را به درد می آورد.

کاش بود یا حداقل کاش می شد همین جا ساختش. آدمی که اینقدر ساختن را دوست دارد و شهرها ساخته ، جزیره های مصنوعی ، در دل صحرا کاخ های مجلل بنا کرده اما هرگز نتوانسته پی آن مدینه ی فاضله را بنیان بگذارد و چقدر ضعف بزرگی ست این نتوانستن..!!

 

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسون کودک طبیعت

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهر بازي مي مونن. از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي

نمِ نمک

بمانم و رفتنی در کار نباشد ... هیچ کجا اینطوریش خوب نیست الا آغوش او همین!

یه مهربون

رویا نچ ادما وقتی دنیایی تو دلشون قشنگ باشه دنیایی بیرونشمنم براشون قشنگ میشه یعنی تا حالا اینو نفهمیده بودی؟

بهاره

گشتیم نبود نگرد نیست[ناراحت]

علی

بر عکس شما من بعضی وقتها داستانکی مینویسم اگه خوندین خوشتون اومد یا ایرادی داشت بهم بگین خوشحال میشم اگه دوست داشتین بگین همدیگه رو لینک کنیم

کیوان

درود دوست عزیز شاد شدم از آشنایی با تو و ممنون که به میهمانی کلبه ی هوای آزاد اومدی... لطف می کنی اگر باز هم سر بزنی... می خوانم دقیق تر و بر می گردم... فعلا... عزت زیاد

داستانک

آرتور شوپنهاور,فیلسوف بدبین مشهور در کتاب جهان همچون اراده و تصور مینویسد: اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود.مانند خارپشت هایی هستیم که برای گرم شدن به هم میچسبند و اگر به هم بچسبند خارشان به تن هم فرو میرود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد. زندگی معامله ای است که در هر شکل خرج آن بیش از دخلش میباشد. اما من هر چی فکر میکنم میبینم ترجیح میدهم از سرما بلرزم و بمیرم تا اینکه هر روز بخواهم نیش خار یکی دیگر رو تحمل کنم.شما چی فکر میکنید؟