هر آغازی سر انجامی

می توان گفت همیشه هم شروع مهم نیست ، مثل هر موجود دیگری باید زندگی از یک جایی شروع شود دیگر و سر نوشت برایش تقدیرهایی رقم بزند. مال من هم یک زمانی از یک جایی شروع شد . اما حرفی را که می خواهم بگویم چیز دیگریست . پوشیده نیست که آدمی چه آمال و آرزوهایی در مسیر زندگی پر فراز و نشیبش که ندارد ! و در آن حال چه شب ها و روزهایی که در پی هم سپری نمی شوند. اما چه چیزی انسان را تا به این اندازه به پیش می برد ؟! این سوال هر انسانی در همه ی اعصار بوده است و هرگز بی جواب نمانده و در هر موقعیت زمانی و مکانی جواب خاص خود را داشته است. بگذارید رو راست باشم (اینکه می گویم رو راست ، فرمانیست به خودم) همه چیز از یک روز پاییزی شروع شد (چند سال پیش!) نمی خواهم فیلم نامه ی هندی بنویسم ، اما در اولین نگاهش چیزی در درونم جرقه خورد. و هر بار که آن روز را به خاطر می آورم هنوز هم برایم گنگ است (بارها سعی کرده ام آن را به گذشته و آرزوهای کودکی ام ربط دهم) کم کم آن جرقه شعله ور شد. به طرزی که گمان نمی کنم حالا حالاها خاموش شود (لابد چیزی در مورد آتشکده هفتصد ساله یزد شنیده اید،هنوز هم روشن است!) همه چیز داشت خوب پیش می رفت. بماند که چه روزهای خوبی را باهم داشتیم (به نظرم باز گو کردنش ژاژگوییست) هر جا نگاه می کردم او بود ، حتی وقتی کیلومترها از او فاصله داشتم. خلاصه عشق بود و عشق... و چه زیبا بود و چه زود گذشت... از اولین روز ها ... حالا که دارم اینها را می نویسم حس عجیبی دارم. یک چیزی در درونم می گوید آنها را ننویس (بهانه نیست حقیقت را می گویم) خلاصه شب و روزم شده بود او . او که شاید هم نام یکی از شماها باشد ( مثل خودم که ممکن است هم نام شما باشم ) اما نام مگر مهم است!؟ برایم مهم شده بود ( هنوز هم هست) وای گلی که به نامش است چه خوشبوست... کوچه هایی که به نام او هست چه زیباست! عجیب آنکه هم نام های او هم!! تصمیممان وصال بود ، با تمام مشکلات سعیم را کردم ، اما نشد!! خانواده ام مخالفت کردند (گر چه خانواده او هم موافقی نبودند) سطح خانواده ی او از ما بالاتر بود ، بماند که چه بودند و چگونه بودند. عشق این حرفها حالی اش نمی شود. خودش می گفت تو خانواده ات را راضی کن بقیه اش با من! یک روز همه چیز خراب شد (همزمان ارشد هم قبول شد) حرفها محکم زده شد! (مخالفت!!!) هیچکس طرفم را نگرفت . سر در گمی هر روز بیشتر شد . اتفاقات تلخی افتاد ، خیلی تلخ (گفتنش جز تلخی کام شما چیز دیگری را در پی نخواهد داشت!) دیگر دست من نبود . نمی خواستم گرفتارم شود. همه چیز تغییر کرد ، مثل ورشکسته ها شدم (چرا که ثروت بزرگ زندگی ام را از دست دادم) آه چه چیزی می تواند انسان را به این اندازه خوار و ذلیل کند!؟ سبب ناتوانی ام چه بود؟! (آیا آن را هم باید در کودکی ام جستجو کنم؟) به قول خودش وقتی من رفتم (حقیقتن این من بودم که رفتم!) شب و روز را نمی فهمیدم. نابودی مثل خوره به همه جای زندگی ام سرایت کرد. گمان نکنم کسی به این سرعت بتواند شکسته شود (رکورد را شکستم) موها سفید شد ، پیشانی ام پر چروک! هر روز خمیده و خمیده تر (بمیرم برای دل او که بر او سخت تر گذشت..) باز هم نتوانستم !! برگشتم (خودم خواستم) اما او دیگر او نبود و به گمانم مرا برای تسلی خودم پذیرفت. می فهمیدم که در دلش منفور شده ام (وقتی که حتی دیگر نمی خواست مرا ببیند) آه آه خدایا ذلالت سخت است. باز هم سعیم را کردم. چند ماهی گذشت. به گمانم اوضاع داشت خوب می شد ، که یک صبح پاییزی موقعی که سر کارم بودم همراهم زنگ خورد. درست مثل اولین باری که زنگ خورد! (با این تفاوت که اولین بار در اتاقم بودم و آن آغاز بود!!) این بار او بود که می رفت! (حالا باید بی حساب می شدیم!) خواستگارش استاد دانشگاه بود. حرفهای دیگری هم زد که به خاطر نمی آورم. منگ تر از همیشه. نمی توانستم جلویش را بگیرم (چه می توانستم بگویم ، آخر با چه رویی!) حالا فقط یک کار مانده بود بکنیم. شب خداحافظی کردیم! من توی پارک بودم. صدای ناله ای آرام توی پارک پیچید. تن نحیف و استخوانی ام را تکانی دادم ، به راه افتادم. دیوار دانشگاه را دور زدم. آن شب همه ی جاهایی که باهم بودیم را رفتم. پیتزا کالج ، مسجد جامع ، بازار و حمام خان ، باغ دولت آباد ... آی یکی بیاید جلوی این اشک ها را بگیرد (...) با خودم فکر کردم احتمالن باز هم برای نجات خودم برنامه ریزی کرده است (اما فرقی نمی کرد) اتفاقی که افتاده است ، افتاده است دیگر !! گاهی میان کوچه ها گاهی میان صفحات گاهی میان حرفها ، گاهی میان عکس ها اسمش را جستجو می کنم، شاید نشانی چیزی... اما نیست ، نخواهد بود. حالا دیگر چه چیزی باید در دنیا برایم مهم باشد؟! چرا باید مهم باشد؟! مهم همان بود که دیگر نیست (یعنی مهم هست ،اما مهم نیست!) حالا هیچ سرزنشی نیست ، اما هیچ نصیحتی هم افاقه نخواهد کرد. هیچ گلایه ای نیست و همه چیز خوب است. فقط کمی آسمان تار است که آن هم از هوای ابری ست.

 

 

 آهنگی که خفه ام کرده

/ 1 نظر / 2 بازدید
داستانک

تقدیر و تشکر از ابراز همدردی همه دوستان عزیزم برای خوانش این پست خصوصی ، و با عرض پوزش از کسانی که برای خوندن کامنت ها (جهت سر در آوردن از مطلب خصوصی) آمدن ، کامنت ها به نمایش در نخواهد آمد و عودت داده نمی شود ! سپاس