اندر بیهودگی

امروز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم حوالی عصر شب شد ومن خوابیدم. فردا صبح وقتی داشتم بیدار می شدم با خودم گفتم عجب اوضاعی است اینطوری که نمی شود  رفتم زیر پتو و دوباره خوابیدم. فردا صبح چه خواهد شد خدا میداند!

انگار این زمستون مثل خیلی از چیزهای این دور و زمونه سیستمش به هم ریخته! گاهی وقتها از خودم می پرسم آخه تا کی ؟ البته این تنها سوال من از خودم نیست. گاهی وقتها تعجب هم می کنم. خواب برای من همیشه در اولویت نیست! اینها رو کبوتری که تنها بود  به تنهایی خود می گفت. می گفت : کو کو کو ...

سوم اینکه اون دو تا پارگراف اولی که خوندید خوندنی نبود. بعضی چیزها حسی اند.  می دونی حس چیز خوبی است اما حالا که زمستونه دستم چیزی رو حس نمی کنه. اصلا این چیزی رو که می خوام بگم تا حالا حس کردین؟ مطمئنم که نکردین. نه. امکان نداره؟

می خواین بدونین اون چیز چیه. آخه چیزی رو که شما حس نکردین چه جوری به شما توضیح بدم؟!

وای خدای من دیگه بسه ... بس هم چیز خوبی است اگه به موقع باشه که دیگه هیچی. مثل الآن.

IMG_6028.jpg

/ 7 نظر / 3 بازدید
نرگس

خوشبختی نامه ای نيست که يک روز نامه رسان زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد .خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از يک تکه خمير نرم شکل پذير ....به همين سادگی...به خدا به همين سادگی اما يادت باشد که جنس آن بايد از عشق و ايمان باشد نه هيچ چيز ديگر جالب بود موفق باشی

مسافر تنها

سلام داستان /رودی را که بدنبال بهار ميگشت و آنقدر رفت تا به دريا رسيد و دريا بهش گفت همهء گلهايی که سر راه تو بودن بخشی از بهار بودن/ را شنيدي؟ ميترسم به مرگ که رسيدم به من بگه همهء لحظات زندگيت راز های زندگيت بود که يکی يکی هويدا ميشدن. با آرزوی شادکامی

گلي خانوم

سلام دوست عزیز خیلی وقت بود میخواستم یه وبلاگ اینجوری پیدا کنم..اگه با تبادل موافق بودی مشتری میشم ..!! وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟ روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند شادی در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند که شاد ازشکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنن ولی وبلاگ شما مثل کنکور میمونه وارد شدن بهش مشکله موفق باشی بازم پیشم بیا بابای

گلي خانوم

من پیوندت زدم بدون اجازه دیگه وقتی از چیزی خوشم بیاد تا به دستش نیارم آروم نمیشم بـــــــــــــابای

مهرنوش

سلام چطوری خوبی مگه چی شده که به من ميگی روبراهی مگه چيزی شده خدايی نکرده !!!اتفاقی افتاده !!!!؟؟

نرگس

سلام ممنونم از نظر و لطف شما همیشه شاد و موفق باشید وبلاگتان خیلی اموزنده است در پناه خدا سر فرصت باز می یام متنهاتون را می خوانم و نظر دقیق می دم یا حق

نرگس

سلام عزيز ممنونم که سر زدی مطلبت خيلی جالبه موفق و شاد باشی يا حق