وقتی که دیگر نفس نمی کشید

          درخیابان ملاصدرا سه نفر روی صندلی هایشان نشسته بودند و نمی دانستند که او دیگر نفس نمی کشد . وقتی او دیگر نفس نکشید ذره ای در حجم اکسیژن تاثیری نگذاشت! از خودم پرسیدم پس او چرا نفس نمی کشید؟! گاهی بیشتر از گاهی وقت ها به او فکر می کنم و اینکه او چرا دیگر نفس نکشید . می شود گفت روزی من دیگر نفس نمی کشم و وقتی نفس نمی کشم ذره ای در حجم اکسیژن تاثیری نخواهم داشت! امروز که هوا ابری است به سه چیز فکر کردم اول به تو  دوم به خودم و سو م به اینکه آن زمان که دیگر نفس نمی کشم تو هنوز نفس می کشی و در حجم اکسیزن زمین تاثیر می گذاری .

/ 73 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انوشه

باز نمی شد وب لاگت. چطوری می فهمی که کی اومده کی رفته؟

امیر

سلام . خ ودت مه داستان هات رو نمی دی بذارم تو داستانک خودم بی اجازه برداشتم . منبع می ذارم داستانکی دیگر