
کلمات کلیدی :
وقتی داشت به خانه اش بر می گشت به همه ی سختی هایی که کشیده بود فکر می کرد. به او فکر کرد و چیزهایی که از دست داده بود و چیزهایی که می خواست به دست بیاورد. نا امیدی داشت مغزش را می فشرد. چشمهایش کاسه ی خون دستهایش می لریزید. آهسته داخل کوچه ای پیچید. ایستــــــاد و گریست. وقتی خوب گریست صورتش را پاک کرد به پیاده رو برگشت و قدم زنان دور شد. قوی و محکم.
گاهی برای محکم شدن باید شکست.

ن : ح ط

