
کلمات کلیدی :
او مردی بود عاشق آسمان و همیشه ردای بلند آبی به تن داشت. تنها ایستاده بود و نسیمی آرام در لباس بلندی که به تن داشت موج می خورد . شب بود و در فاصله اي که او ايستاده بود کسی نبود . وقتی داشت به آسمان نگاه می کرد ، زیر لب به آرامی گفت : چقدر فاصله هست میان من و تو ... خداوند به او نگاهی کرد و گفت : میان من و تو؟! مرد که فکر می کرد این صدای آسمان است، گفت : آری میان من و تو .
و خداوند روح آن مرد را فرا خواند . و او به آسمان نزدیک شد . و وقتی روحش به خدا رسید گفت : خدایا ممنونم که به آسمان نزدیکم کردی!

ن : ح ط

