پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٦/٢/۱۳

مستی و راستی

کلمات کلیدی :

ککش هم نمی گزید! با اینکه سالها بود او را می شناختم ولی شگفتزده به حرفهایش گوش می دادم! در تمام مدتی که داشت صحبت می کرد سعی می کردم تعجبم را پنهان کنم. از او بعید بود و با بی خیالی تمام  ساعتها از لجن کاری های پر افتخارش می گفت! داشتم بالا می آوردم. ساعت از نیمه شب گذشته بود و نسیم خنکی وزیدن گرفته بود . تصمیم گرفتم قدم زنان به خانه بر گردم . نمی خواستم به او و حرفایش فکر کنم اما تاثیر کلامش مثل یک کرم خاکی خودش را در زمین ذهنم فرو می برد و بی اختیار در تنم رعشه می انداخت. انگار که از استخر بیرون آمده باشی و در مقابل نسیمی لخت و عریان بایستی. فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شدم تمام اتفاقات دیشب از ذهنم گذشت. عصر همان روز وقتی در کافه ا ی که معمولا آنجا پاتق می کردیم همدیگر را ملاقات کردیم وقتی از حرفهایش گفتم و اینکه چرا تا به حال آن را از من پنهان کرده بود . با تعجب همه ی آنها را رد کرد و با تمسخر گفت : وقتی می گویم زیاده روی نکن واسه همینه! امشب کجایی؟ میآی؟ سرم رو تکون دادم و با عجله دور شدم.