
کلمات کلیدی :
دو روز بود . زود گذشت. علی بر بچه ها اومده بودن اینجا. وقتی رفتن دلتنگشون شدم. معصومه خواهرم می گفت ما کی می ریم اونجا؟من مثل همیشه تو خودم بودم و به این فکر می کردم که ای کاش جور دیگه ای بود. یکی می گفت یک عمر به خودمون سختی می دیم از ترس اینکه یک روز سختی نبینیم. من به خودم سختی نمی دم. می دونی چیه سختی ها زیادی سخت شدن. همیشه فکر می کردم سخت ترین چیز تو زندگی کنکوره ولی الان هفت سال از کنکور می گذره! و سختی ها عوض شدن مثل همین نوروز. دیگه مثل قدیم ها نیست . می فهمی که چی میگم؟!


ن : ح ط

