
کلمات کلیدی :
(هرزه را ديدي که چگونه به من چسبيده بود.اوففف رهايم نميکرد. فاحشه ي زيبا آوخخخ)
اينها را در حالي که تلو تلو خوران از کوچه مي گذشت به هم پياله اش مي گفت. شب سردي بود. چقدر از کارشان راضي بودند وبا ولع وقايع نحسشان رابراي خود باز گو ميکردند. صدا از پنجره اي که شيشه هاي شکسته داشت داخل اتاقش مي شد.به آينه نگاهي کرد دستش راروي گونه هايش برد.لحظه اي مکث وبعد دماغش را بالا کشيد. بوي گند کثافت اتاق را پر کرده بود اما او به اين کثافت کاري ها عادت داشت. تختش را مرتب کرد. دستمالش را کشيد. نفر بعد.

ن : ح ط

