پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٩/٢٩

وقتی يلدا شد

کلمات کلیدی :

سه شنبه ساعت 8:45 دقيقه صبح

اتوبوس هاي شلوغ .خيابانهاي پر ازدحام! وصداهاي گوناگون که در لاله ي گوشم مي چرخند ودر سر مضحک و پوسيده ام فرو مي روند.همچون افکار مسخ کننده اي که هر شب در ذهنم رسوخ مي کنند و من ديوانه وار ميخکوب يک قاب مي شوم.
امروز هم کمي ديرتر سر کارم مي رسم.مادرم مي گوید تو زن مي خواهي(چون تا دير وقت بيدارم!) الان حالم زياد بد نيست و معلوم نمي شود که در مغزم چه گذشته است. به چند نفر که در وسط اتوبوس به  ميله ها چسبيده اند نگاه مي کنم مي خواهم ببينم مي توانم افکارشان را بخوانم؟

همان روزساعت 10:30 دقيقه شب

از سر کار که برگرشتم مادرم بازهم شروع کرد: ننه محسن تو چرا خودتو اينقدر لاغر کردي؟بايد زن بگيري مادر.الان يک سال گذشته از فکرش بيا بيرون. وبعد يک استکان چايي گذاشت جلوم.مثل بچه ها گريه کردم .خيلي آروم وبي صدا.
تا الان که ساعت 11 است هنوز اتفاقي نيفتاده.عکسش هنوز اونجاست.روي ميز مطالعه.هنوز هم داره مي خنده با همون نگاه ....خوبه که کسي نمي تونه افکارم رو بخونه.لااقل مادرم که چيزي نفهميده.

چهارشنبه ساعت 2:30 دقيقه بعد از ظهر

امروز صبح يکي از دوستان قديمي رو ديدم خوشحال شد.از خودش گفت.گفت که پسر دار شده.بهش تبريک گفتم.احوالش رو پرسيد.هيچي نگفتم.باخنده گفت بچه دارکه نشدي هان؟با تبسمي کوتاه گفتم نه!
وبعد خداحافظي کرديم.خيالم  راحت شد او هم چيزي نفهميد.
هنوز هم دارم بهش فکر مي کنم. نمي خوام باورم بشه.همش فکر مي کنم الان که ميرسم خونه ....
امروزبي اختيار نزديک بود شيشه هاي يه پژو مشکي رو خورد کنم.خيلي خجالت کشيدم.مثل ديوونه ها شده بودم. الان شب شده داره سردم ميشه عکسش توي دستمه.

فرداي اون روز ساعتم خوابيده است

دارن من رو ميبرن پزشک قانوني_از صبح هنوز مادرم رو نديدم.حتما خيلي ناراحته.طرف هاي عصر همه توي بهشت زهرا جمع شده بودند.
نسرين هم اومد با همون لبخند. خيــلي زيباتر شده بود. کنار هم نشستيم مثل قديم . شب يلــــــــــــــداست . الان حالم خيلي خوبه
.

وقتی یلدا شد