پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٩/۱۱

اندر بیهودگی

کلمات کلیدی :

امروز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم حوالی عصر شب شد ومن خوابیدم. فردا صبح وقتی داشتم بیدار می شدم با خودم گفتم عجب اوضاعی است اینطوری که نمی شود  رفتم زیر پتو و دوباره خوابیدم. فردا صبح چه خواهد شد خدا میداند!

انگار این زمستون مثل خیلی از چیزهای این دور و زمونه سیستمش به هم ریخته! گاهی وقتها از خودم می پرسم آخه تا کی ؟ البته این تنها سوال من از خودم نیست. گاهی وقتها تعجب هم می کنم. خواب برای من همیشه در اولویت نیست! اینها رو کبوتری که تنها بود  به تنهایی خود می گفت. می گفت : کو کو کو ...

سوم اینکه اون دو تا پارگراف اولی که خوندید خوندنی نبود. بعضی چیزها حسی اند.  می دونی حس چیز خوبی است اما حالا که زمستونه دستم چیزی رو حس نمی کنه. اصلا این چیزی رو که می خوام بگم تا حالا حس کردین؟ مطمئنم که نکردین. نه. امکان نداره؟

می خواین بدونین اون چیز چیه. آخه چیزی رو که شما حس نکردین چه جوری به شما توضیح بدم؟!

وای خدای من دیگه بسه ... بس هم چیز خوبی است اگه به موقع باشه که دیگه هیچی. مثل الآن.