پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/۸/۱٩

آن مرد

کلمات کلیدی :

مردی که هر روز به کافه ی ما در خیابان نوفل لوشاتو می آمد . آدم ساکتی بود . او همیشه روی میز دو نفره ی گیشه ی عمومی می نشست و بعد از سفارش مختصری سیگارش را دود می کرد . او چنان عمیق ومتفکرانه به سیگارش پک می زد انگار که در صدد کشف معمای عجیبی است . در تمام دقایقی که آنجا می نشست به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت . برای مثال یکی از روزها   دختر و پسری با دادو هوار و ناسزا گفتن به یکدیگر کافه را به هم ریختند . اما آن مرد با آن همه قیل و قال حتی به آن ماجرا یک نگاهی هم نکرد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد . با این ماجرا ها هر روز کنجکاوی من نسبت به آن مرد دو چندان می شد . تا اینکه یکی از روزها سر میز همیشگی اش حاضر شدم اجازه گرفتم و پیش از آن که اجازه بدهد صندلی را به طرف خودم کشیدم  نشستم و بی مقدمه گفتم : می بخشید آقا آیا مشکلی هست ؟ میتونم کمکتون کنم ؟به نظر مرد غمگینی ...!؟ آن مرد با چشمانی متعجب به من ذل زده بود و چون حرفی نزد خواستم  میز را ترک کنم ناگهان دستم را گرفت و با حرکات دست چیزی رو به من فهموند . آن مرد کر و لال بود .