پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

...قرار...

کلمات کلیدی :

خانم جوان وقتی داشت گیلاس سومش را سَر می کشید . متوجه مردی شُد که با تبسم و عذر خواهی مهمانان را کنار می زد و به او نزدیک می شد . مرد  موهای جو گندمی اش را با رطوبت دهانش به کنار زد و مودبانه به خانم جوان نزدیک شد و دست لُخت و لطیف او را که با گیلاس نیمه خورده اش در هوا معلق مانده بود گرفت و به صورت خود نزدیک کرد ، بوسید و با چشمکی گیلاسش را بالا رفت . خانم جوان ابرویی خَم کرد و با تبسم معنی داری گفت : حالتون خوبه ؟ آقای...؟ مرد چشم آبی دستش را به آرامی به کمر باریک و نیمه عریان زن جوان حلقه کرد و با لحن مستانه ای که مخصوص یک زن باز حرفه ای بود گفت : تا پیش از آشنایی با شمــــــــا چرا ...ولی الان! نه !! خانم جوان که در لذت از گیلاس سومش ناکام مانده بود گیلاس دیگری سفارش داد و به این بهانه خود را از گرهی که با مرد غریبه خورده بود رهانید . و در حالی که به آن مرد پشت می کرد تا سفارشش را بگیرد پرسید : می بخشید این نزدیکی ها مجنون خانه ای هست که احتمالا مجنونی از آن گریخته باشد... در همان حال مرد چشم آبی خود را پُشت زن جوان چسبانید و آهسته در گوش او گفت : ببخش عزیزم!! خانم جوان با اخم دلبرانه ای گفت : (باز هم که دیر کردی محسن ، دفعه ی آخرت باشه بازیگوش وگرنه.. .) مرد حرفش را بُرید وگفت: چشم فرشته ی خوشکل من .