پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٧/٢٥

ساعت از مرگ کمی گذشته است

کلمات کلیدی :

به ساعت میدان شهر نگاه می کنم . نیمه های شب است و خیابان ها خلوت . من در شهر کوچکی زندگی می کنم و ساعتی است که مرده ام درست مثل شب این شهر . هوا مرطوبِ پاییز است و من سرگردان . به اطراف نگاهی میکنم . یک مرد ! یک مرد آن سوی خیابان به من زُل زده است؟! از روی کنجکاوی بدون هیچ تاملی به سمتش راه می افتم . ولی چند قدم مانده تا به او برسم از من فاصله می گیرد!! با خودم می گویم او از دیدن روح در این نیمه های شب حتما" زَهر ترک خواهد شد . لَختی می ایستم و داد می زنم : آهای ...  نترس ! من  من بی آزارم . آن مرد چشمهایش را ریز می کند و با صدای عجیبی می گوید: ترس ! من از تو نمی ترسم . شگفت زده از او می پُرسم من روحم و ساعتی است که مرده ام  از من نمی ترسی ؟!  می خندد... ساعتی است که مرده ای !! من سالهاست که مرده ام .