پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٧/۱۸

اتاق برزخ

کلمات کلیدی :

از پله هايی که نمی دانستم به کجا می رسند بالا رفتم پله های پيچ در پيچ بلند با کفی پوشيده از آجرهای فرسوده . بُرجک پله پُر از پَر پرنده هايی که شايد در آنجا زندگی ميکردند ! تاريک بود و من با چراغ ساعتم از پله ها بالا ميرفتم . روی ديواره ها پُر بود از کلماتی که تهديد می کردند وعنکبوت هايی که بی تفاوت با هزاران چشم مرا نظاره می کردند . وقتی از پله ها بالا می رفتم به يک چيز فکر می کردم : من اينجا چه می کنم؟! ناگهان چراغ ساعتم خاموش شد و ديگر روشن نشد. به سختی از پله ها بالا رفتم . وقتی پله ها تمام شد پايم به جسم نرمی خورد ، آنگاه ناله ای کرد ، کبريتی زده شد . فضا روشن شد و هزاران چشم به من نگريستند . وبعد همگی مثل همان عنکبوت ها بی تفاوت به سوی دری بر گشتند که روی آن نوشته بود برزخ  .