پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸۳/٩/٢۳

ايمان!!!

کلمات کلیدی :

سي و نه روز در يك اطاق راهرويي شكل ، كف سرد سنگي و جداره تا نيمه راه كاشي بدون هيچ مقصد و دريچه اي .

ايمان ، تقريباً دو سال است كه او را مي شناسم ولي انگار از تولد با من بوده است . بعضي آدمها يك جور شخصيت متمايز دارند به طوري كه با تمام سادگي ها و حتي ضعف هايشان به دل انسان مي نشينند . او پسري سبزه و درست هم سن من است با موهاي باريك و مشكي كه زير نور خورشيد خرمايي مي زند . چشماني مشكي و ابروهايي ساده ، صورتي با گونه هاي استخواني لاغر اما نه زياد . با روحيه اي دانشجويي . خيلي از خصوصيات ما شبيه به هم هستند . حس مي كنم كمي تودار است . او مي تواند خيلي از افكار و برنامه هايش را كاملاً پنهان كند به طوري كه از روي نگاه و حركاتش نمي توان به سادگي پي برد كه چه افكار پليدي در سر دارد . ولي تنها چند ماه است كه دوستي مان نزديك شده است به طوري كه مرتب به ديدن همديگر مي رويم . البته او بيشتر سر مي زند . ولي من بيشتر به فكر او هستم . اين را خودم به وضوح حس مي كنم . شايد به خاطر اينكه تنها ترم و بيشتر اوقاتم را در يك اطاق  سه در چهار با يك پنجره هميشه بسته و چند كتاب هميشه باز سر مي كنم . (مي گذرانم) با افكار پراكنده«كه نمي دانم چه زماني خواهم توالنست آنها را جمع كنم و شايد در يك كيسه اي سياه جمع كنم و در كنار كوچه بگذارم تا آنرا ببرند ، به همراه آشغال هاي شام ديشب»

نمي دانم تا چه حد در آينده من تأثير خواهد داشت . ايمان را مي گويم . ولي مي دانم در امروز من بي تأثير نبوده است . خيلي سعي مي كند با افكار و خصوصيات اخلاقي من كنار بيايد . يا لااقل من اينجوري فكر مي كنم . اگر بگويم او بيشتر اوقات را در رؤيا سر مي كند كمي بي رحمي است ولي خب ، رؤيا پرور است . او رؤياهاي شبيه به رؤياهاي قديمي من كه هرگز به زبان نياوردم دارد . ولي او با تمام سادگي به زبان مي آورد و مرا به گذشته مي برد . رؤياهايي كه من فراموش كرده بودم (كرده ام)

گذشته اي كه امروز تنها تصويري خط خطي و كهنه از آن به يادگار مانده است و آنهم در يك گوشه اي نا معلوم از ذهنم ذخيره شده اند . (است)

گذشت زمان معلوم خواهد كرد كه او را از آن دوست هايي است كه خيلي زود فراموش خواهند شد . (مي شوند)

بيش از اينكه من او را فراموش كنم نگرانم كه او مرا فراموش كند . و به راستي كه فراموش شدن چه سخت است . حس اينكه تمام وجودت را خاك و خاكستر بگيرد در لابلاي انبوهي از تارهاي عنكبوتي كه سالهاست مرده . و جسدش در گوشه اي نامعلوم پودر شده است . مثل تمام ذخاير كهنه ذهنم كه مرا بيمار ساخته است . آه اي دوستي هاي زود گذر كه مرگ را براي من كادو مي كنيد از شما متنفر نيستم از فراموشي از تنها گذاشتن متنفرم .

و مي بينم و مي دانم كه فردا مرا تنها خواهي گذاشت ولي من باز در تنهايي شما را ياد خواهم كرد .

 

شايد او جاي ايمان از دست رفته ام را گرفته است . ايماني كه در ميان گذشته هايم جا مانده است . گذشته اي كه اينك جز اموات است در لابلاي اوراق خاك خوردن  از خود پذيرايي مي كند ولي هرگز و شايد من اينطور گمان مي كنم و شايد جايش را گذشته هاي جديد مي گيرن .

 

حسن ط

16 رمضان 1383 شمسي