
کلمات کلیدی :
سبد پُر از انگور بود . هزاران چشم یاقوتی همچون دوربین مدار بسته ای تمام حرکات اتاق را در مغز کوچک خود ضبط می کردند . به ساعتم نگاهی کردم . همه چیز ردیف بود . روی مبل افتادم ـ حالا دیگر باید پیدایش می شد صدای زنگ خانه به صدا در آمد . از جا پریدم ... خودش بود . فرشته . اتاق روشن شد . بالهایش را بست و همچون پرنده ای در من نشست . انگورها ریختیم! تلخ گوارا ـ به ســـلامتی . اتاق تاریک شد.
ح ط طهران ۲۲/۴/۸۵

ن : ح ط

