
کلمات کلیدی :
يک فنجان چای روی ميز کنار چراغ مطالعه بخار مي کرد . نگاهش کردم .
کتاب را بستم . پنجره که باز شد ٬پرده ها بالا رفتند .قند توی دلم آب شد !
فنجان را سر کشيدم .کوچه را ديدم هنوز آنجا بود . بارانی .
با خودم گفتم چقدر می چسبد . به سراغش رفتم . يک ضربه به اتاقش زدم .
پريد بيرون .لباس سفيدی به تن داشت . لبهايم را چسبا ندم !! از کله اش دود
بلند شد؟ روی تخت افتاديم... نگاهش کردم . نگاهم کرد . حرفهايش را که
می زد ساکت بودم . چشمهايم را بستم . چه لذتبخش بود وقتی خفه اش می کر دم .

ن : ح ط

