پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳٩٠/۱٠/٢٢

ناخوشی!

کلمات کلیدی :

درب میانی دری بود میان پادگان نیروی هوایی و قصر فیروزه، حصاری میان بودن و نبودن. من این درب را دوست داشتم. پاتوق عصرهای من بود. از یگان مهندسی برگشته بودم با یک فلاکس چای! هادی بد شانسِ خوبی بود، روی صندلی دانمارکی زیر سایه های چنار لمیده بود سیگارش را دود می کرد. از دور می آمدم بلند توی سوتش دمید، ایییست! من هم ادای مسخره ها را در آوردم، کلاهت کو دژبان احترام بگذار. از جا پرید با قد بلندش محکم پا چسباند، بلند بلند خندیدیم. حسن داداش بیا ببین یک چیزی کشف کردم! زیر میز را نشان داد. بخون! حک شده بود نیروی هوایی شاهنشاهی! با آه بلندی گفت ای خدا این میز همرزم پدر بزرگم است... نشستیم چای خوردن. مثل همیشه ناله هایش شروع شد. من دارم تقاص خوشی هایم را پس می دهم...! همیشه این را می گفت، حرفهایش را دوست داشتم. حالا چند سال است از او بی خبرم، حتی موبایلش را هم خاموش کرده. با خودم فکر می کنم حتمن دارد تقاص ناخوشی هایش را پس می دهد.