پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳٩٠/٦/٢٤

پرده ها

کلمات کلیدی :

به یک جاهایی که میرسه باریک میشه ، بعضی وقتها خیلی قطور و یک جاهایی خیلی پهن و گاهی کم رنگ گاهی پر رنگ. گاهی هم به مو میرسه اما پاره نمیشه ! وقتی بر میگردی و راه طولانی طی شده رو مرور میکنی خیلی چیزها دستگیرت میشه. وقتی شنیده ها وقتی همه ی چیزهایی که دیدی وقتی همه را فریم به فریم از جلوی چشمات عبور میدی !! اون وقت تو خیلی خنگ میشی ، خیلی احمق میشی و به خودت میگی : نه حقیقت نداره !!!

راه می افتی ، میری جایی که نباید بری ! می بینی همه ی پرده ها کشیده شده و میدونی که فقط یک لوستر روشنه و البته خیلی چیزهای دیگه! میدونی که دیگه راهی نیس! و بعد میخوای کمی فیلسوفانه ذهنت رو از گودالی که توش افتاده بکشی بالا . با خودت میگی : یک روزی کنار زده میشه . یک روز برام روشن میشه و البته خیلی چیزهای دیگه! اون روز خودش میاد و احتیاج به انتظار کشیدن نداره. به اینجای کار که میرسی گازش را میگیری میری "چم" ! 

آروم از کنار خونه های گلی رد میشی ، دمدمهای غروبه و مثه همیشه پیرمرد زرتشتی کنار آتش دعا میخونه ، برایت دست بلند میکنه دو دستت رو بلند میکنی براش و با لبخند بهش میگی : برای من هم دعا کن. نیم ساعتی گذشته و سرت خیلی داغ شده. با خودت فکر میکنی شاید او هم فهمیده باشه! سرخی آتشدان چشماتو خیره کرده به خودت که می آی میبنی پیرمرد ازت جلو زده !!! گیلاست را تا نیمه سرخ میکنه ، سرخ سرخ!! حالا سرخی صورت پیرمرد چشمات رو خیره میکنه و بعد مستانه با خودت میگی : یک روز کنار زده میشه ... پیرمرد با لهجه ی گبری ادامه میده : اون روز خودش میاد و احتیاج به انتظار کشیدن نداره ...!