پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٧/٧/٢٤

گند

کلمات کلیدی :

بر خلافٍ تصور خوبیِ [زندگی] این است که
نمی توانی به گذشته بر گردی تا دوباره
[گند] بزنی به همه چیز !!

 


بی ربط : امروز در یک ماموریت به صورت اتفاقی پیر مردی را دیدم که مامورین شهرداری یزد به خاطر تکدی گری از سطح شهر گرفته بودنش و می خواستن به بهزیستی تحویلش بِدَن. عده ای از پرسنل اجراییات اون رو دوره کرده بودن و بهش می گفتن آمیرزا برامون بخون (انگار که بارها اون رو به بهزیستی تحویل داده بودن!) اون هم می خوند : ربابه آی ربابه دلم برات کبابه ...
و همه می خندیدن! اما پیرمرد اونقدر غمگین می خوند که من اصلا خنده ام نگرفت. بی اختیار ازش پرسیدم : آمیرزا زن داری ؟
گفت : هجده ساله که مرده و فقط یک دختر دارم که با شوهرش زندگی می کنه و منو وِل کرده! یه چیز دیگه هم گفت که دلم خون شد. گفت : این دوره زمون پدر تا زمانی که مال و منال داره واسه بچه هاش پدره ..!!
مربوط : یکی از درونم داد می زند : خدایا به خدا خسته شدم دیگه... (و من کر می شوم، از درون!!)