پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٧/٦/٢٦

در شبی..

کلمات کلیدی :

پشت پنجره ایستاده بودم که شبی، مردی از روی حقیقت می گفت : من پنجره ام را بستم ، تا تو از حلقه ی عشقم نرهی!
زن اندوه نشان داد و با رنجش گفت : من بی پنجره ات می میرم.
بی آنکه صدایی آید ، فهمیدم ، او پنجره اش را وسعت دریا می کرد.
زن ماهی شد و رفت..

 

 


مربوط : پشت هر پنجره ای منظره ایست. گرت هست چشم بصیرت بنگر. بنگر که چه غوغایی است حتی در خاموشیِ شب. آن رنگیِ دایره که زیرِ ابروی توست تیله نیست، بازی بدهد دلی را تا که اسیر کند!