پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٧/۳/٢٥

از جشن پرشین بلاگ تا آزادی..

کلمات کلیدی :

ساعت چهار، راس چهار وارد سالن الغدیر دانشکده مدیریت تهران می شوم. از پله ها بالا می روم شلوغ و پر سر و صداست. خانم ملکی مسئول پذیرش من است،می فرمایند شما مهمان برگزیده هستید باید جلو بنشینید!(گیج می زند) من را با احترام به خانم پولادزاده پاس می دهد!
ایشان نیز مرا به داخل سالن راهنمایی کرده و می گویند بفرمایید جلو بنشینید اما نه خیلی جلو!
ردیف دوم صندلی اول جای فعلی من است! آقای دکتر بوترابی جلوی من نشستند.
سلام آقای دکتر! دستم را دراز می کنم دست می دهد : وبلاگ شما؟ داستانک هستم از یزد!
به به خوش آمدید! بلند می شود و از در خارج می شود. چند لحظه بعد با یک بیلچر می آید تو خانم چهره آشنایی روی آن نشسته.می نشیند درست روبروی من. سالن شلوغ و پر صداست مخصوصا بی سیم خانم پولاد زاده! ردیف اول را آدمهای سرشناس نشانده اند. یکی یکی می آیند داخل،جمعیت بلند می شود: آقایان ابطحی ،عمو پورنگ،کیانیان،سروش صحت و...
آخ سرم نمی دانم چرا اینقدر درد می کند. یک ساعت هم نگذشته بود که آقای بوترابی نزدیکم می شوند
سرشان را می آورند نزدیک، به رسم ادب خودم را تکانی می دهم! ببخشید می شه جاتون رو عوض کنید؟
بله بفرمایید کجا بنشینم؟
مرا راهنمایی می کنند چند ردیف عقب تر!
به اطرافم هیچ توجهی ندارم! برنامه ها پشت سر هم اجرا می شوند،
کلیپ ها تقدیر ها جایزها همه ی این ها پخش می شوند..
اما یک چیز مرا آزار می دهد. صدای غیژغیژ درب ورودی سالن! یکی آنرا هی باز و بست می کند، دستم را توی گوشم می کنم ، دلم می خواهد بلند شوم داد بزنم خفه کن اون در رو و چند تا فحش آب دار به آن مرتیکه بدهم! با خودم می گویم مگر هیچ کس صدای گوش خراش این در لعنتی رو نمی شنوه!؟ یکی بیاد این در رو روغن بزنه. نمی دانم چرا صداش روی عصابم راه می رفت. سرم درد می کند هنوز. چشم باز می کنم می بینم دارند داستانک را صدا می زنند!
تلوتلو خوران بلند می شوم، حسش نیست! در دلم می گویم کاش یکی به دادم برسد..
از پله ها بالا می روم به جمعیت سالن احترام می گذارم، با سروش صحت دست می دهم و آقای بوترابی اصلا هواسم نیست ، اما به خانم ابتکار هم سلام می دهم، می چرخم تا دور شوم آقای بوترابی صدایم می زنند: جایزه تون رو بگیرید! باز به طرف خانم ابتکار بر می گردم، جایزه را می گیرم و رو به جمعیت می چرخم. برگزیده ها یکی یکی می آیند بالا و من پشتشان پنهان می شوم!
فلش ها چشمم را می زنند. با خودم می گویم من در هیچ عکس نمی افتم! (و نیفتادم هم) با صدای دست حاضرین می آیم پایین. ترافیک آدم است. دو خانم جوان چاق: من فلانی ام از وبلاگ فلان (صدا به صدا نمی رسد) ااااااااا من فکر می کردم شما لاغرتر باشید (و هر دو بلند بلندمی خندند) !!! همدیگر را در آغوش می کشند.. من می خواهم رد شوم اما نمی شود! به زحمت خودم را به بیرون از سالن می رسانم! می خواهم خانم هاشمی را ببینم. همه ریخته اند با بازیگرها عکس می اندازند! گوشه ای می ایستم چند نفر می آیند نزدیک خودشان را معرفی می کنند و تبریک می گویند، یک چیزهایی هم در مورد اینکه ما وبلاگتان را همیشه می خوانیم و سر می زنیم شما نمی آیید و از این حرفها می گویند که من فقط لبخند می زنم و عذر خواهی می کنم..
سرم دارد منفجر می شود ،خیلی اتفاقات دیگری نیز می افتد اما من فقط چشمم می بیند عده ای می آیند نزدیک، چیزهایی می گویند، من هم فقط هی تشکر می کنم! با خودم می گویم این خانم هاشمی پس کجاست، که یک دفعه پیدایشان می شود، یک چیزهایی می گویند که من نمی شنونم و فقط به رسم معمول سلام و احوال پرسی میکنم.
یک چیزهایی می گویند از جایزه می پرسند ولی من گیجم! گویا آنها متوجه می شوند، یک جوری مودبانه خداحافظی می کنم هنوز سالن پر صداست،با خودم می گیم چرا اینها به خانه هایشان نمی روند، مگر سرشان درد نمی کند؟!
به زحمت از دانشگاه خارج می شوم.
تاکسی در بست : آزادی!

 

مربوط: داستانک در جشنواره هفتم شد! *

نقدها : +  +  +  فیلم : 1   2