
کلمات کلیدی :
سبد پُر از انگور بود . هزاران چشم یاقوتی همچون دوربین مدار بسته ای تمام حرکات اتاق را در مغز کوچک خود ضبط می کردند. به ساعتم نگاهی کردم. همه چیز ردیف بود. روی مبل افتادم ـ حالا دیگر باید پیدایش می شد صدای زنگ خانه به صدا در آمد. از جا پریدم ... خودش بود. فرشته. اتاق روشن شد. بالهایش را بست و همچون پرنده ای در من نشست. انگورها را ریختیم! تلخ و گوارا ـ به ســـلامتی. اتاق تاریک شد.

ن : ح ط

