پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٧/۳/۱۳

نونزده سال پیش

کلمات کلیدی :

اول دبستان بودم. در خانه ی کاهگلی با سقف های نیم دایره زیر بادگیر نشسته بودیم ، نمی دانم امتحاناتم تمام شده بود یا نه؟ قطعا تمام شده بود که پدر و مادرم اجازه داده بودند که به خانه ی مادربزرگم بروم. حوالی ظهر مادر بزرگم در مطبخه کوچک خانه اشان آرام می گریست! پدر بزرگم گوشه ی اتاق ساکت نشسته بود و ماتم زده چشمانش را به صفحه ی سیاه و سفید تلویزیون دوخته بود . من گیج بودم و بازی گوش اما می فهمیدم که اتفاق تلخی افتاده است ، وقتی گوینده خبر از حال رفت بیشتر کنجکاو شدم از پدر بزرگم پرسیدم چرا همه گریه می کنند ؟ پدربزرگم حرفی نزد! انگار دنبال باوری باشد! مادر بزرگم رویش را به من کرد و در حالی که دستش را روی صورتم می کشید گفت : امام ...

 

 

* آن زمان نمی دانستم امام که بودند اما من هم گریستم...هر سال این موقعه ها  این خاطره در من زنده می شود.