
کلمات کلیدی :
کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره ی باقی مانده خوشبختیم. می دانی که او هر چند وقت یک بار یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود در می آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..
مربوط : و دخترک با لپهای قرمزش به خانه ی بخت می رود!
بی ربط :آه.. دلمان هوای مردن کرده است.

ن : ح ط

