پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٦/٩/۱۱

دکمه

کلمات کلیدی :

جلوی آیینه ایستاده است و دکمه های پیراهنش را می بندد. او دکمه هایش را
خودش می بندد! از پایین شروع می کند اما وقتی به دکمه ی آخری می رسد
دستانش فرو می افتد! او آن آخری را نمی تواند ببندد، آخرین باری که دکمه ی
آخری را بست نزدیک بود آخرین دکمه بستنش باشد! او به پزشک معالجش همه چیز
را گفته است، وقتی دکمه ی آخر را می بندد احساس خفگی همه اندامش را فرا
می گیرد انگار کسی گلویش را محکم می فشارد ، او مثل دیوانه ها خودش را به در
 و دیوار میزند و چشمانش سفید می شود!
او هنوز جلوی آیینه ایستاده است و به دکمه ی صدفی پیراهنش زل زده است. با خودش می گوید زندگیِ لعنتی این دیگر چه مرضی ست!! او با خودش تصمیم هایی دارد، به خودش عطر می زند و راه می افتد. او می خواهد همانطور که از پله های آپارتمانش در طبقه ی هفتم پایین می آید آخرین دکمه ی پیراهنش را هم ببندد!

¥¥¥

*مربوط: آخر مگر مرض داری خب لباس دکمه دار نپوش!
بی ربط: کودک خوشبخت کودک مرده ای ست که  چشم از سیاهی فرو  بسته است، به روشنی گشوده و آواز سر می دهد: آی مردمان شهر، من زنده ام! هستم، نفس می کشم،در باغ بهشت! یک آهنگ خوب
نور به قبرت ببارد اما تو غلط کردی که.. آی فلانی زندگی شاید همین باشد..!
وقتی داشتم دکمه را می نوشتم فرشته ای در گوش خندید و گفت: زیپت را ببند پسر.

×همین دیگرمان مانده بود که بادگیرهای یزدمان را هم به سرقت ببرند، این عربهای خدا نشناس!! اعتراض می کنیم اما چه فایده ما که خودمان به فکر خودمان نیستیم مگر اینکه این عربهای کژدم خور به فکرمان بیاندازند!