پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٧/٢/٢۳

آن مرد

کلمات کلیدی :

مردی که هر روز به کافه ی ما در خیابان نوفل لوشاتو می آمد . آدم ساکتی بود . او همیشه روی میز دو نفره ی گیشه ی عمومی می نشست و بعد از سفارش مختصری سیگارش را دود می کرد . او چنان عمیق ومتفکرانه به سیگارش پک می زد انگار که در صدد کشف معمای عجیبی است . در تمام دقایقی که آنجا می نشست به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت . برای مثال یکی از روزها   دختر و پسری با دادو هوار و ناسزا گفتن به یکدیگر کافه را به هم ریختند . اما آن مرد با آن همه قیل و قال حتی به آن ماجرا یک نگاهی هم نکرد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد . با این ماجرا ها هر روز کنجکاوی من نسبت به آن مرد دو چندان می شد . تا اینکه یکی از روزها سر میز همیشگی اش حاضر شدم اجازه گرفتم و پیش از آن که اجازه بدهد صندلی را به طرف خودم کشیدم  نشستم و بی مقدمه گفتم : می بخشید آقا آیا مشکلی هست ؟ میتونم کمکتون کنم ؟به نظر مرد غمگینی ...!؟ آن مرد با چشمانی متعجب به من ذل زده بود و چون حرفی نزد خواستم  میز را ترک کنم ناگهان دستم را گرفت و با حرکات دست چیزی رو به من فهموند . آن مرد کر و لال بود.

 

 

توضیح : زن/مرد حذف شد، آن مرد جایگزین شد!



۱۳۸٧/٢/۱٧

کدخدای خوب

کلمات کلیدی :

کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره ی باقی مانده خوشبختیم. می دانی که او هر چند وقت یک بار  یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود در می آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..

 

مربوط : و دخترک با لپهای قرمزش به خانه ی بخت می رود!
بی ربط :آه.. دلمان هوای مردن کرده است.



چوپان دروغین!

کلمات کلیدی :

تصمیمش را گرفت دیگر خسته شده بود . کتابهایش را فروخت . بهار آن سال هم خشکسالی بود و کشاورزان بره های تازه به دنیا آمده را به شهر آورده بودند . با پول فروش کتاب هایش هفت بره ی کوچک خرید . و صبح زود با بره های نحیف و گرسنه به سمت سر زمینی دور به راه افتاد .
اما خیلی زود آن اتفاق افتاد ! جسدش را فردای آن شب به شهر آوردند، گرگ ها او را دریده بودند . بره ها بریده بریده بع بع می کردند !!

 



 عکس :  در ختهای جنگلی(شمالی) که بیش از پنج ماه هست که توی هوای خشک یزد زیر یک سقف برگ در آوردن !!!
مصطفی اولیا و خانه وبلاگ نویسان یزد ! (این عکس رو از میدان امام حسین گرفتم)
دیگه با نوکیا ۵۳۱۰ بهتر از این نمی شد!

{اگر خواستین داستانک رو انتخاب کنید}



دور نگی!

کلمات کلیدی :

نیمه اش سیاه است و نیمه ی دیگرش سفید . نیمه ی سیاهش مثل شب است ،
و نیمه ی سفیدش مثل روز . دو رنگی هم سیاه و سفیدش خوب است . نه آنقدر رنگی که در شب گم شوی!

 

»» اما اینجوری ماه نمی شه هیچکس!

۱. روز معمار   ۲. تذکره الپریزیدنت