پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٦/٤/٢٩

مي روم

کلمات کلیدی :

بالاخره خواهم رفت
فرق نمي كند كي
نگو كه همه خواهيم رفت.

* در اين اوضاع حك شدن پرشين بلاگ به روز شدن چقدر مسخره است.
* اينجا پايمان روي پوست پياز است!
* جايي نمي روم همين جا هستم.
*  دیدار (دکتر سید محمد خاتمی) :
چهارشنبه 3 مرداد ساعت 19:00
یزد: خیابان امام خمینی ، مسجد روضه محمدیه (حظیره)


۱۳۸٦/٤/٢٦

فرق می کند!

کلمات کلیدی :

فرقش را مي گويم
فرقش اين است که من مي سوزم تو مي سازي             
من مي شکنم و تو پيوند مي خوري.                                 
فرقش اين است.
تو مي خواهي بماني من مي خواهم بروم
چقدر رقت انگيز است که پاي در بند باشد و سر در هوا . 

* همچین فرقی هم نمی کند. بمانی یا بروی!



۱۳۸٦/٤/٢٢

خود فروش

کلمات کلیدی :

دوباره تو  تو  تو ... بی تو  بودن سهمی برای من من من ...

یک سهمی هم برای من بگذار .  من سهم خودم را می خواهم . من می بخشم به اندازه ای که تو می خواهی. اما لطفا سهمی هم برای من بگذار.

ـ سهم تو منم . خودم را برای تو می گذارم . و همه ی سهمت برای من.

چیزی نگفت.

چیزی که برای او ماند چند صفحه خاطره ی خاک گرفته بود. چیزی که از دست داد خودش بود. خودش/.

* وقتی چیری برای گفتن نیست بهتر است  که آدم خفه شود تا اینکه جفنگ بنویسد.

* گاهی هم ننوشتن بهتر از نوشتنه.  کاش خفه می شدم/.



۱۳۸٦/٤/۱۸

این بار چیزی نگفت

کلمات کلیدی :

باز هم نگاهش را به آسمان دوخت. اما این بار چیزی نگفت. ساکت.

خدواند گفت : اَه چقدر حرف می زنی مَرد!

.

.



۱۳۸٦/٤/۱۳

گفت:

کلمات کلیدی :

دنبالشم خیلی وقته. دلم براش یه ذره شده. یادمه اون روز  نزدیکی های غروب وقتی از یک نزدیکیه طولانی و ملس فارغ شده بودم رو به خودم ایستادم و سر خودم داد کشیدم هَــــــهَــــهَــه..

ولی این دفعه بر خلاف همیشه اصلا نترسیدم! با تعجبی ضعف آلود  به خودم نگاهی کردم و با چند شکلک خداحافظی. وقتی از خودم جدا می شدم  پشت سر خودم چند تا فحش رکیک دادم و گفتم دیگه نمی خوام ببینمت! از اون روز دیگه خودمو ندیدم. خیلی دلم برای خودم تنگ شده. کی می دونه شاید یه روزی خودمو  پیدا کردم.

گفتم:

من.. واقـــعا خودتی؟!!!



شکست و اميد

کلمات کلیدی :

وقتی داشت به خانه اش بر می گشت  به همه ی سختی هایی که کشیده بود فکر می کرد. به او فکر کرد  و چیزهایی که از دست داده بود و چیزهایی که می خواست به دست بیاورد. نا امیدی داشت مغزش را می فشرد. چشمهایش کاسه ی خون‌‌  دستهایش می لریزید. آهسته داخل کوچه ای پیچید. ایستــــــاد و گریست. وقتی خوب گریست  صورتش را پاک کرد به پیاده رو برگشت و قدم زنان دور شد. قوی و محکم.

گاهی برای محکم شدن باید شکست.



استفراغ

کلمات کلیدی :

صدای نویزٍ گوشش را دیگر نمی شنود. دور خودش چرخ می خورد . سرش را تکان تکان می دهد صدای کوزه ی پر آبی می دهد که آنرا از مردابی پر کرده باشند. بوی تعفنی منفور از گوشش بیرون می زند. شبیه جسد. به طرف پنجره می چرخد . می چرخد می چرخد . چرخ چرخ بچرخ ... گوشواره هایش را محکم می کشد خون سیاهی روی شانه هایش سرازیر می شود . می رقصد  رقص رقص برقص ... روی پله های اضطراری ساختمان مجاور یک زن و مرد ایستاده اند. می بوسند بوس بوس  ببوس... رویش را به طرف اطاقش می کند پشت به پنجره می ایستد . سرش گیج می خورد . انگار که زیاده روی کرده باشد . سرش را به عقب می دهد طوری که شکمش به جلو می افتد و موهای بلندش از پنجره آویزان می وشود. مثل تنابی که از چاه بیاویزی . باد در موهایش می پیچد. می خواهد خودش را راحت کند سرش را از پنجره بیرون می کند . از پنجره به زمین سرازیر شد.  پنج طبقه . راحت شد . پنجره را بست .