پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٦/٢/٢٧

فاصله

کلمات کلیدی :

او مردی بود عاشق آسمان و همیشه ردای بلند آبی به تن داشت. تنها ایستاده بود و نسیمی آرام در لباس بلندی که به تن داشت موج می خورد . شب بود و در فاصله اي که او ايستاده بود کسی نبود . وقتی داشت به آسمان نگاه می کرد ، زیر لب به آرامی گفت : چقدر فاصله هست میان من و تو ... خداوند به او نگاهی کرد و گفت : میان من و تو؟! مرد که فکر می کرد این صدای آسمان است، گفت : آری میان من و تو .

و خداوند روح آن مرد را فرا خواند . و او به آسمان نزدیک شد . و وقتی روحش به خدا رسید گفت : خدایا ممنونم که به آسمان نزدیکم کردی!



۱۳۸٦/٢/٢۱

نامه اي به خويشتن

کلمات کلیدی :

شايد اينها را كه اينك مي خواهم آنها را روي كاغذ بياورم  بيشتر شبيه يك نامه باشد. نمي دانم آنرا براي چه كس مي نويسم. ويا حتي چرا؟ شايد از ترس اينكه اينها آنقدر در پستوي ذهنم بمانند تا سركه شوند. شايد هم شراب. شرابي كه طعم گذشته را به همراه دارد.  و شايد اصلا" موريانه ها تمام صفحاتش را با ذره ذره كلماتش نوش جان كنند . واز آنها فقط مشتي گل باقي بگذارند.  مشتي گل كه نمي توان ازآنها چيزي ساخت. آن زمان من نيز ديگر خاك شده ام. شايد از خاكم درخت خرزهره اي برويد. با گلهائي كه خون از دماغ مي آورند. و شايد هم هيچ نرويد. ويا به قول خيام  از خاكم كو زه اي  سازند. اما مي دانم كوزه ي من بي دسته خواهد بود. وبه زودي خواهد شكست. من اينها را خوب  مي دانم. هيچكدام از اينها براي من مهم  نخواهد بود. وبي شك تاثيري در من نخواهد گذا شت. من به دنبال چيز ديگري هستم. چيزي كه نمي دانم چيست. فقط مي دانم كه وجود دارد . و مرا آزار ميدهد. شايد من به او آزاري رسانده باشم. كه اين چنين به من كينه مي ورزد. وخود را از من پنهان مي كند. همه چيز را در من  زهر مي كند . بي هيچ رد پائي .بي هيچ نشانه اي. از من مي گريزد . اما انگار كه نمي گريزد. او مرا  مي شناسد ولي من او مرا نمي شناسم. فقط مي دانم كه وجود دارد. و وجود مرا آزار مي دهد. شايد اينها را مي نويسم كه او بخواند. اما مي دانم كه او همه چيز را از پيش   مي داند. و شايد او مرا وادار به نوشتن اين نامه كرده است. نامه اي كه نمي دانم آن را به كجا پست كنم.                                    
                                                       24/8/83

*این مطلب تکراریست ببخشید! 

 



۱۳۸٦/٢/۱۳

مستی و راستی

کلمات کلیدی :

ککش هم نمی گزید! با اینکه سالها بود او را می شناختم ولی شگفتزده به حرفهایش گوش می دادم! در تمام مدتی که داشت صحبت می کرد سعی می کردم تعجبم را پنهان کنم. از او بعید بود و با بی خیالی تمام  ساعتها از لجن کاری های پر افتخارش می گفت! داشتم بالا می آوردم. ساعت از نیمه شب گذشته بود و نسیم خنکی وزیدن گرفته بود . تصمیم گرفتم قدم زنان به خانه بر گردم . نمی خواستم به او و حرفایش فکر کنم اما تاثیر کلامش مثل یک کرم خاکی خودش را در زمین ذهنم فرو می برد و بی اختیار در تنم رعشه می انداخت. انگار که از استخر بیرون آمده باشی و در مقابل نسیمی لخت و عریان بایستی. فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شدم تمام اتفاقات دیشب از ذهنم گذشت. عصر همان روز وقتی در کافه ا ی که معمولا آنجا پاتق می کردیم همدیگر را ملاقات کردیم وقتی از حرفهایش گفتم و اینکه چرا تا به حال آن را از من پنهان کرده بود . با تعجب همه ی آنها را رد کرد و با تمسخر گفت : وقتی می گویم زیاده روی نکن واسه همینه! امشب کجایی؟ میآی؟ سرم رو تکون دادم و با عجله دور شدم.