پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/۸/۳٠

ای کاش!

کلمات کلیدی :

امشب آخرین شب آرامش منه . بعد از یه مدت طولانی دارم از خودم می نویسم . همه اش به خاطر این یه ذره ایمانیه که تو وجودمه وگرنه خیلی وقت پیش کار رو یه سره کرده بودم . هر بار خواستم این زندگی لعنتی رو برای همیشه ترک کنم نتونستم . هی به خودم امید می دادم به خودم می گفتم درست می شه اما نشد . دیگه هیچی مثل قدیم نیست نه من اون آدمم نه ... هیچ کس از دل کسی خبر نداره حتی خود آدم از دل خودش . من نه عاشقم نه فارغ . من گرفتار خودمم . گرفتار این تن . کی می تونست این ها رو بفهمه . هیچ کس . دلم از این حرفها پُره . شاید خیلی ها به این درد دچار شده باشن اما بعد از یه مدتی درمان شدن اما دلم من یه کاسه خونه هیچ درمانی نداره تنها اکسیر درمانش مرگه . مرگی که سالهاست منتظرش هستم . ای کاش همین قطره ایمان رو هم نداشتم ،ای کاش...

خداوندا مرا آن ده که مرا آن به!

بار الاها تو خود از همه چیز آگاهی نعمتت را بر من ارزانی دار...



۱۳۸٥/۸/۱٩

آن مرد

کلمات کلیدی :

مردی که هر روز به کافه ی ما در خیابان نوفل لوشاتو می آمد . آدم ساکتی بود . او همیشه روی میز دو نفره ی گیشه ی عمومی می نشست و بعد از سفارش مختصری سیگارش را دود می کرد . او چنان عمیق ومتفکرانه به سیگارش پک می زد انگار که در صدد کشف معمای عجیبی است . در تمام دقایقی که آنجا می نشست به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت . برای مثال یکی از روزها   دختر و پسری با دادو هوار و ناسزا گفتن به یکدیگر کافه را به هم ریختند . اما آن مرد با آن همه قیل و قال حتی به آن ماجرا یک نگاهی هم نکرد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد . با این ماجرا ها هر روز کنجکاوی من نسبت به آن مرد دو چندان می شد . تا اینکه یکی از روزها سر میز همیشگی اش حاضر شدم اجازه گرفتم و پیش از آن که اجازه بدهد صندلی را به طرف خودم کشیدم  نشستم و بی مقدمه گفتم : می بخشید آقا آیا مشکلی هست ؟ میتونم کمکتون کنم ؟به نظر مرد غمگینی ...!؟ آن مرد با چشمانی متعجب به من ذل زده بود و چون حرفی نزد خواستم  میز را ترک کنم ناگهان دستم را گرفت و با حرکات دست چیزی رو به من فهموند . آن مرد کر و لال بود .    



...قرار...

کلمات کلیدی :

خانم جوان وقتی داشت گیلاس سومش را سَر می کشید . متوجه مردی شُد که با تبسم و عذر خواهی مهمانان را کنار می زد و به او نزدیک می شد . مرد  موهای جو گندمی اش را با رطوبت دهانش به کنار زد و مودبانه به خانم جوان نزدیک شد و دست لُخت و لطیف او را که با گیلاس نیمه خورده اش در هوا معلق مانده بود گرفت و به صورت خود نزدیک کرد ، بوسید و با چشمکی گیلاسش را بالا رفت . خانم جوان ابرویی خَم کرد و با تبسم معنی داری گفت : حالتون خوبه ؟ آقای...؟ مرد چشم آبی دستش را به آرامی به کمر باریک و نیمه عریان زن جوان حلقه کرد و با لحن مستانه ای که مخصوص یک زن باز حرفه ای بود گفت : تا پیش از آشنایی با شمــــــــا چرا ...ولی الان! نه !! خانم جوان که در لذت از گیلاس سومش ناکام مانده بود گیلاس دیگری سفارش داد و به این بهانه خود را از گرهی که با مرد غریبه خورده بود رهانید . و در حالی که به آن مرد پشت می کرد تا سفارشش را بگیرد پرسید : می بخشید این نزدیکی ها مجنون خانه ای هست که احتمالا مجنونی از آن گریخته باشد... در همان حال مرد چشم آبی خود را پُشت زن جوان چسبانید و آهسته در گوش او گفت : ببخش عزیزم!! خانم جوان با اخم دلبرانه ای گفت : (باز هم که دیر کردی محسن ، دفعه ی آخرت باشه بازیگوش وگرنه.. .) مرد حرفش را بُرید وگفت: چشم فرشته ی خوشکل من .