پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٧/٢٥

ساعت از مرگ کمی گذشته است

کلمات کلیدی :

به ساعت میدان شهر نگاه می کنم . نیمه های شب است و خیابان ها خلوت . من در شهر کوچکی زندگی می کنم و ساعتی است که مرده ام درست مثل شب این شهر . هوا مرطوبِ پاییز است و من سرگردان . به اطراف نگاهی میکنم . یک مرد ! یک مرد آن سوی خیابان به من زُل زده است؟! از روی کنجکاوی بدون هیچ تاملی به سمتش راه می افتم . ولی چند قدم مانده تا به او برسم از من فاصله می گیرد!! با خودم می گویم او از دیدن روح در این نیمه های شب حتما" زَهر ترک خواهد شد . لَختی می ایستم و داد می زنم : آهای ...  نترس ! من  من بی آزارم . آن مرد چشمهایش را ریز می کند و با صدای عجیبی می گوید: ترس ! من از تو نمی ترسم . شگفت زده از او می پُرسم من روحم و ساعتی است که مرده ام  از من نمی ترسی ؟!  می خندد... ساعتی است که مرده ای !! من سالهاست که مرده ام .



۱۳۸٥/٧/٢٢

يا علی

کلمات کلیدی :

 

شب قدر از هزار ماه بالاتر است.



۱۳۸٥/٧/٢۱

...

کلمات کلیدی :

مثل مُرغی که یه پَر از دُمش کنده باشی از جا شليک شد و شروع به واغ واغ کرد . گفتم : هان ! چیه ؟ جا خوردی ، فکر کردی منم مثل اونهای دیگه ام . هان ؟ کور خوندی . چشمهاشو مست کرد و گفت : اینه جواب محبت های من. اینه؟ راهم رو گرفتم و وقتی داشتم می رفتم نگاهش کردم  و گفتم  : دیـــگــــه خامت نمی شم...



۱۳۸٥/٧/۱۸

اتاق برزخ

کلمات کلیدی :

از پله هايی که نمی دانستم به کجا می رسند بالا رفتم پله های پيچ در پيچ بلند با کفی پوشيده از آجرهای فرسوده . بُرجک پله پُر از پَر پرنده هايی که شايد در آنجا زندگی ميکردند ! تاريک بود و من با چراغ ساعتم از پله ها بالا ميرفتم . روی ديواره ها پُر بود از کلماتی که تهديد می کردند وعنکبوت هايی که بی تفاوت با هزاران چشم مرا نظاره می کردند . وقتی از پله ها بالا می رفتم به يک چيز فکر می کردم : من اينجا چه می کنم؟! ناگهان چراغ ساعتم خاموش شد و ديگر روشن نشد. به سختی از پله ها بالا رفتم . وقتی پله ها تمام شد پايم به جسم نرمی خورد ، آنگاه ناله ای کرد ، کبريتی زده شد . فضا روشن شد و هزاران چشم به من نگريستند . وبعد همگی مثل همان عنکبوت ها بی تفاوت به سوی دری بر گشتند که روی آن نوشته بود برزخ  .            



۱۳۸٥/٧/۱٥

آقایان

کلمات کلیدی :

خاموشش کن. بهت میگم اون لعنتی رو خاموشش کن! ابله نمی فهمی...

۰

۰

۰

۰

۰

آقا ممنون که خاموشش کردین.سپاس گذارم؟!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام

آقایانی که گوش دارن ومی شنوند درود.آقا عرضی داشتم خدمتتون میخواستم بدونم کجا میشه آقای ... رو پیدا کرد.

آقایان به من کمک کنید...

سه روز بعد ....

آقایان آقای ... خودم هستم .میخواستم بدونم کجا میشه خودمو گم کنم...



۱۳۸٥/٧/۱٢

خليندره

کلمات کلیدی :

خُلیندره ییلاق یه عده آدم خوبه که میرن اونجا صفا . وقتی میرن اونجا یه چار لیتری پُر هم با خودشون می برن . البته این چار لیتر خالی بر میگرده ولی اونا پُر .  منظورم از اونا صاحب های چار لیترین. اونا جدیدن خدمتشون تموم شده و فعلا بی کارن . خُلیندره بر خلاف تصوری که از اسمش به نظر میرسه دره ی خُلهاست اینطوری نیست! چون وقتی یکی میره اونجا خُل نمیشه وقتی بر می گرده خُل میشه . پس اون هایی که خُلیندره نیستن و نمی رن خُلن !!



نامه ای به خانم انصاري

کلمات کلیدی :

سلام:
به خونه خوش اومدین...
از اینکه تونستم برای شما پیام بگذارم خیلی خوشحالم.این افتخار بزرگی برای ما ایرانی هاست .وقتی خبرهاو گذارشهای شما رو دنبال می کردم حس غرور و هیجان تمام وجودم را فرا می گرفت واین نه تنها احساس من بلکه هزاران ایرانی بود .انوشه خانم ضمن خسته نباشید خدمت شما وهمه ی همسفرهاتون این افتخار بزرگ رو به شما وخانواده ی محترمتون تبریک عرض میکنم.
خانم انصاری در صورت ممکن خوب است که تجارب و خاطرات سفرتون رو به زبان فارسی در اختیار هم وطن قرار دهید . تا آنها هم بتوانند از وبلاگتون استفاده کنند.
سلم و پایدار باشید.



 

کلمات کلیدی :

دلم گرفته .خیلی . امشب از اون شبهاست. کی می دونه که توی ذهنم چی می گذره ؟

می خوام بگم . می خوام بگم که خودم هم نمیدونم.نه . نمی دونم...