پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٥/٥/۱٦

بوووق

کلمات کلیدی :

لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید: بوووق ... سلام  فرشته چند بار تماس گرفتم نبودی. از حرفهای دیشب ناراحت شدی . اگه شدی گوشی رو بردار . من می دونم که اونجایی. نمی خوای برداری.......آره ناراحت شدم حالا چی می خوای بگی.

گوشی رو  بین سر و شونه ام گرفتم  لجم گرفته بود گفتم: هر کی هر چی دستشه...

گوشی رو گذاشت . بوق بوق بوق . به خودم گفتم به %م.



۱۳۸٥/٥/۱٢

 

کلمات کلیدی :

لطفاً در اين مكان سيگار نكشيد .

      وقتي به اين صفحه مي رسي سيگارت را خاموش كن . وقتي مي خواهي خاموش كني گوش كن ... آيا  صدايي را نمي شنوي ؟

صدايي از درونت كه مي گويد « نه ! خاموش نكن » . اما تو خاموش كن . وقتي مي خواهي خاموش كني فراموش كن همه آن چيزهايي را كه دراين صفحه خواندي ....

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

لطفاً در اين مكان سيگار بكشيد .

     در ته اتاق تاريك كنار پنجره نقطه اي قرمز رنگ پر نور و كم نور مي شد . وقتي پور نور مي شد نيمرخش پيدا بود . نيمرخي زيبا . سرخ . با موهايي بلند كه آشفته بود و گوشواره هايش را پوشانده بود . وقتي كم نور مي شد تاريك بود . اي كاش هميشه آن نقطه پر نور بود .

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

000

اگر ميخواهيد سيگار را ترك كنيد به هيچ چيز فكر نكنيد . به آينده و گذشته به عشق و به مرگ به ثروت  .... وقتي  مي گويم به هيچ چيز يعني مغزتان را خاموش كنيد .

     حالا سيگارتان را روشن كنيد . مي بينيد كه چقدر لذتبخش تر است ؟!

ح ط ـ طهران 



سطل خاطرات

کلمات کلیدی :

مردم اغلب دوچیز رو پشت در خونه هاشون جا میگذارن. سطل آشغال و اتوموبیلشون .بعضی ها ندارن و فقط سطل آشغالشون رو جا می گذارن . اونهایی که پارکینگ دارن هم همینطور.

اما بقیه ی وسایل شخصیشون توی منزله . دیشب وقتی داشتم به سمت خونه میومدم با خودم فکرهایی کردم وقتی به خونه رسیدم ۳ چیز رو پشت در گذاشتم . نامه هات . سطل آشغال و خاطراتت رو ؟!

صبح که بیدارشدم همه را  برده بودن .



لذت

کلمات کلیدی :

  يک فنجان چای روی ميز کنار چراغ مطالعه بخار مي کرد . نگاهش کردم .

کتاب را بستم . پنجره که باز شد ٬پرده ها بالا رفتند .قند توی دلم آب شد !

فنجان را سر کشيدم .کوچه را ديدم  هنوز آنجا بود . بارانی .

با خودم گفتم چقدر می چسبد . به سراغش رفتم . يک ضربه به اتاقش زدم .

پريد بيرون .لباس سفيدی به تن داشت . لبهايم را چسبا ندم !! از کله اش دود

بلند شد؟ روی تخت افتاديم... نگاهش کردم . نگاهم کرد . حرفهايش را که 

می زد ساکت بودم . چشمهايم را بستم . چه لذتبخش بود وقتی خفه اش  می کر دم .