پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٤/۳/۱٤

 

کلمات کلیدی :



۱۳۸٤/۳/۱۳

هم آشيان

کلمات کلیدی :

               هم آشيان                            

                          

كلاغي روي بادگير خانه امان آواز مي خواند. قار قار…      وچه آواز دلنشيني؟! باد در گلوي بادگير گير كرده است.او سرفه نمي كند. لباس هايمان روي بند است. باد آنها راتكان نمي دهد.از آنها آب ميچكد. عطر كاهگل فضا را پر كرده است. من نفس مي كشم.قلبم تند مي زند. كلاغ هنوز روي بادگير است. (او نيز نفس مي كشد.)  بادگير روي تالار است. تالار خانه ي ما. خانه ي ما در يزد است. خورشيد بالاي سرم روشن است. او در آسمان تنها نيست.چند باد بادك به او نزديك ميشوند.خانه ما كاهگلي است. اتاق من سه در دارد. با شيشه هاي رنگي. من خوابم مي آيد. من به كلاغ سنگ مي زنم. او به من سنگ     نمي زند. او جاخالي مي دهد. شيشه همسايه امان شكست. ومقداري فحش ناقابل . من در شكاف بادگير پنهان مي شوم.   در گلوي بادگير چيزي گير كرده است. آن چيز من نيستم. آنجا آشيانه يك كلاغ است. باچند عدد تخم زيبا.زيبا مثل ماه.هوا ديگر تاريك شده است.درآسمان ماه روشن است.  او در آسمان تنها نيست.ستاره ها هم هستند.مادرم پشه بند زده است. پشه بر من زده است.كلاغ ديگررفته است.من نيز ديگر رفته ام. به يك خواب عميق...

            

                                        Hassan        17/8/83    

                                                                                                                      



۱۳۸٤/۳/۱۳

به مناسبت در گذشت کافکا

کلمات کلیدی :

بيگانه اي در پراگ

هنگام مرگ فقط 41 سال داشت و تنها يك كتاب از او به چاپ رسيده بود شايد اگر ماركس برود تنها دوست نزديك كافكا حرف هاي سه سال پيش او را جديي مي گرفت حالا به زحمت مي شد او را نويسنده اي بزرگ خواند كسي كه ماركس درباره اش بگويد :(اين كافكا بود كه به من آموخت جورديگر هم ميتوان نوشت )

كافكا در سال 1883 در پراگ به دنيا آمد. شهري با نژاد و زبان هاي ناهمگون.با انكه زبان مادري اش (چك)بود در مدرسه آلماني زبانها ثبت نام كرد.از همان موقع به خاطر قد بلند و هيكل لاغر و استخواني اش ساكت و گوشه گير و تنها بود.حتي وقتي با مدرك دكتراي حقوق از دانشگاه پراگ فارغ التحصيل شد.صورت كودكانه و صداي زيرش بيشتر به جواني 18 ساله ميامد تا يك مرد 28 ساله.سلطه بي چون و چراي پدر در يك خانواده سنتي يهودي هيچ جايي براي خودنمايي تنها پسر خانواده باقي نمي گذاشت پدري كه بي هيچ ابايي به او مي گفت: (مثل يك ماهي شكمت را پاره مي كنم.روحيه غريب كافكا به گمنامي و نبودن در جمع موجب شد كه ازهمان جواني به دنبال جايي براي پنهان شدن باشد.جايي ميان دست نوشته هاي روزانه و نامه ها و داستانهايش نوشتن تنها كاري بود كه او درتمام عمرش جدي گرفت.روزها در اداره بيمه كار مي كردو شبها تا دير وقت بدون خستگي مي نوشت. اوبسياري از آثارش را از بين بردو تعدادي از انها نيز پس از مرگ او به نام نوشته هاي پس از مرگ توسط دوستدارانش به چاپ رسيداوسرانجام در 13 خرداد،3 ژوئن 1924 درگذشت. 

 

...........................................