پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

داستانک سابق

۱۳۸٤/۱/۱۳

ياداشتهای يک مريض

کلمات کلیدی :

    نمي دانم من كه نمي توانم اتاقم را  جمع و جور كنم چگونه مي خواهم افكارم را جمع وجور كنم. اينكه افكارم همچون وسايل شخصي ام هر كدام بي نظم در اتاقك مغزم  پخش باشند. مرا پريشان كرده است. واين روزها را سخت مشغول جمع و جور كردن آنها هستم. اما چگونه مي توان اين قطبهاي فراري از هم را به يكديگر متصل كرد. افكاري كه همچون ماهي از دستم سر مي خورند. آيا مي توانم آنها را همچون كتاب در قفسه هاي مخصوص به خودشان بگذارم. نمي دانم آنها مرا مجبور كرده اند. يا من آنها را. آيا آنها مرا مجبور به بي نظمي كرده اند.و شايد هم زندگي. زندگي در ميان فضائي بي در و پيكر . در هم و بر هم . مثل سفره دست فروش هاي كنار خيابان. در آنها هر جنسي را مي توان يافت . شايد اين افكار را از آنها خريده باشم. چون آدم بي حواسي هستم. حواسم نيست چه متني در ذهنم ذخيره مي شود. حتما" من همه ئ اين افكار را در خودم ذخيره نكرده ام.آنها خودشان خودكار ذخيره شده اند. خودسرانه ولجوج خود را در ذهن پر پيچ وخم من جاي داده اند. آن ها هميشه در حال جنگ و نزاع هستندد . و هيچ كدام كوتاه نمي آيند. و هر كس حرف خودش را مي زند. و به افكار هم فكر  نمي كنند. و هر يك خود را بر تر از ديگري مي داند. اتاق من پر از خراشهائي است كه در جريان هاي درگيري هاي آنها بر داشته است. زخمهائي كه عميقا" مرا آزار مي دهد. من فقط زخم هايشان را درك مي كنم . و سرم به شدت درد  مي گيرد. دردهائي كه منشعش به افكارم بر مي گردد. افكاري در من زندگي   مي كنند. و مرا نيز وارد بازي خودشان كرده اند. بازي بي قانوني كه هر كس در آن نقش مخصوص به خودش را ايفا مي كند. بازي بي فرجام وبدون برنده. و در آن همه خود را پيروز مي دانند.

آنها حتي در خواب مرا رها نمي كنند.و هر كدام به صورت كابوسي ساختگي در خوابم نفوذ مي كنند.  وخود را تبليغ مي كنند.  شايد تنها فراموشي بتواند آنها را نابود كند. اما ميترسم. ميترسم اين فراموشي نيز به صورت يك فكر در من نفوذ كند.ودر من تاثير بگذارد. تا جائي كه ديگر خودم را نيز فراموش كند.  ويا اينكه فراموش شوم.اصلا" شايد همه ئ نوشته هاي اين كاغذ نيز نتيجه يك فكر باشد. يكي از همين افكاري كه در من زندگي ميكنند. 26 / 8 83/                

 

                                                                                                 



۱۳۸٤/۱/۱٢

؟؟!!..

کلمات کلیدی :

تعطيلات امسال مثل باد گذشت. دلم گرفته است فردا به ۱۳ به در نمی رويم . من تنها هستم. فردا شب ساعت ۳۰/۸ بليط دارم . و دوباره روزهای غربت شروع ميشود.      می روم غمی نيست اما وقی که باز گردم ديگر پير شده ام. با مو های سفيد. آخ چه ميشود کرد اين است زندگی.زندگی در ميان افکاری پريشان و شهری سراسر گرگ.شايد آمد شايد نه... مسئله آمدن نيست رفتن است رفتنی که دارد تنم را آب می کند.نوروز گندی بود و تمام روزهايش در غم رفتن سپری شد. ديگر هيچ چيز مثل گذشته نيست. آدمها خيابان کوچه شهر دوستان آشنايان خانه و حتی خانواده...!! نمی دانم اين بار که باز می گردم چه خواهد شد...